بهانه بسیار است اما چاره ای نیست
حرف دل را باید به گونه ای فریاد کرد
جایی هست تا گوشی کاغذین باشد!!
این است رسم روزگار ما
يک نيمکت کنار خيابان، دوتا سکوت...
اين زندگي کشيده به اين جا چرا؟ سکوت
من را نگاه کن به تو هم فکر ميکنم
پس فکر ميکند به خودش بي صدا سکوت
اين ماجراي تلخ خيابان و عشق هاست
يک روز سرد توي خيابان دو تا سکوت
هر يک شبيه آن يکي آبي ، بنفش، سرخ
ـ هرچند بود منشاء اين رنگ ها سکوت ـ
در هم قدم زدند و به هم فکر! فکر! فکر!
آخر رقم زدند سر آغاز را: سکوت!
يک ماه بعد: هردو به هم خو گرفته اند
چون کودکي به مادر و چون کوه؛ با سکوت
شش ماه بعد روي پل عابري بلند
ـ من دوست دارمت! مثلا تا کجا؟ سکوت
در روز هاي بعد يکي فکر ميکند:
ـ عشق اشتباه بوده وگر نه چرا سکوت؟
يکسال بعد: ما به هم اصلا نمي خوريم
يک نيمکت کنار خيابان دوتا سکوت
احسان برات پور
ای وای بر اسیری کز یاد رفته باشد
در دام مانده باشد صیاد رفته باشد
آه از دمی که تنها با داغ او چو لاله
در خون نشسته باشم چون باد رفته باشد
امشب صدای تیشه از بیستون نیامد
شاید به خواب شیرین فرهاد رفته باشد
خونش به تیغ حسرت یارب حلال بادا
صیدی که از کمندت آزاد رفته باشد
از آه دردناکی سازم خبر دلت را
وقتی که کوه صبرم بر باد رفته باشد
رحم است بر اسیری کز گرد دام زلفت
با صد امیدواری ناشاد رفته باشد
شادم که از رقیبان دامن کشان گذشتی
گر مشت خاک ما هم بر باد رفته باشد
پر شور از حزین است امروز کوه و صحرا
مجنون گذشته باشد فرهاد رفته باشد
به آسمان خیره شده ای و بقل بقل اشک را از چشمانت به خاک هدیه می دهی . چرا ندای قلبت را به واژه ها مبدل نمی کنی تا من نیز همه در این صعود همرا هت باشم . چرا جای پای مرا پاک می کنی مگر چقدر از این عالم را گرفته بود .
تا اوج این غله اگر نیایم می بینمت و چشم بر نمی دارم از صعودت .
بنفشه ای ندارم تا در مسیر آمدنت قربانی کنم همین تن است
این یک سر که عجب از داشتن آن که آنکه سودای تو دارد عجب که سر دارد .
تاریکی ندیدم در مسیر آمدنت
کوتاهی ندیدم و نیافتم نقصی که همه تمام بودند .
به نام دوست
نبودی و چه زیبا پنهان داشتم غم نبودنت را
نیامدی
غریب بودم
و حسرت آمدنت چونان داغی بر پیشانی دلم نشست
از دور نظاره گر نیامدنت بودم
و می اندیشیدم
چگونه است که در این چهارگوش زندگی
هیچ گوشه ای ندارم تا دردم را در گوشه ای مدفون کنم
چگونه است که در این هیاهوی بی کسی احدی داغ سینه مرا نمی نگرد
و نمی پرسد از کجا آمده است
پای از خود کشیده ام
نگاه از راه برداشته ام و قنوتی را آغاز گرفته ام که انتهایش را نمی دانم.
غباری از حسرت بر گرده ام نشسته است تاب ایستادنم نمانده
اجازه بی تابی نیز ندارم
حال تو بگو بمانم یا بمیرم
اگر این نسیم پیغام تو در گوشم زمزمه نکرده بود
اگر رخت تنهایی از دلم نبرده بود
و اگر دوباره زنده نشده بودم
پرنده احساس در قفس تنهایی جان می داد
من غریبانه در جستجوی آرزوهای یک پروانه ام
پروانه ای به عظمت یک سی مرغ...
به نام خدایی که در این نزدیکی است
...
آرام ؛
آرام ,
آرامتر ببار
, اشکهایم را می گویم که آرامتر ببارند . دلم از غصه نبودنت داغدیده است ؛ می گرید و همچون پدر از دست داده می نالد , که آسمان هم تاب این همه غم ندارد و همچو من می گرید .
صبح را چگونه سر کنم خدا , دیگر طاغت صبحی دیگر ندارم . نای برخاستن برای روزی دیگر در من نیست . ای کاش این شب به پایان نرسد . ای کاش نسیم صبحگاهی نوزد . گاهی خیال می کنم فنا شده ام ؛ اما خوب که می نگرم جز دوری چیزی نیست , دقت که می کنم می بینم نگاهم به دور دست است و خودم جامانده ام , خوب که می اندیشم جز ته مانده ای از فکر و تخیل برایم باقی نیست . کوچ کرده بودم , به خیال خودم کوچ کرده بودم و اکنون فرزانه هستم ... اما
دلم چروکیده و ذهنم پژمرده است . پایم نای رفتن ندارد و دفتر افکارم پرپر شده است .سکوت هم دردی از من دوا نکرد. غرقم کرد در خودم ، و خودم هم صاف نبودم و چیزی نسیبم نشد .
های ....
چقدر می باری ؟
خاک خسته است از باریدنت که نوک می خورد انگار از قطره های تو .
وای بر من ... وای بر من با این دل چاک چاک و شرهه شرهه . از دست تو به کجا شکایت برم؟
تاوان از که خواهم که هر چه هست از توست .
گامی بیش تا خاموشی باقی نمانده است ، کجا تمام شود این قرقره عمر خدا بهتر داند . آن شمع که بر همه نورافشان است از بد حادثه آتش زده بر آمالم .
نفس ... نفس هم نمی شود کشید زیر این قطره ها ؛ به هق هق افتاده چشمانم ولی چه زیباست از پشت پنجره این شیشه های بارانی به تو دلدار نگریستن.
چه شفاف می شود انگار وقتی بارانی از دلم چشمم را تر می کند و به تو با ترنم می نگرم. آغاز این فصل سرد چه خوش بود با همنفسی با تو که دلگرمم کرد .
های ... های ... های ....
كتاب را مي گشايم و انگار كه خوابم
من نيستم
آرزوهايم همه بر باد است
در آب
چه خوش پرنده خيال آسمان آرزوها را مي پيمايد
تا مگر رسد آنجا كه خاطره شود
ديوانه بايد بود كه باور كرد ستاره ها را
نور را و هر چه در اوج است
تاريكم
به اندازه دهانه يك آتشفشان خاموش تاريكم
من طلوعي به خود نديده ام
تا بخواهي غروب را با جانم با استخوانهايم لمس كرده ام
تا بخواهي غربت را چشيده ام ضعف را و شيون را
من پرنده بودم آن روز كه درياها زمين را بلعيده بودند
دروغ نبود تا بگريم در غم مردن يك حرف راست
زمين جايي به آسمان مي پيوست
شكنجه مردم اين داستان بود كه روزي بد خواهيد بود
نه آنكه مي ميريد
و در ميان آسمان ستاره اي را باور كردم
در كهكشاني كه نسيم نامش را در گوشه دلم قلم زد
چونان خطي بر ديوار كعبه
و من از آن روز بيمارم
بيماري با دوايي در دست كه از عشق اساره گرفته اند
من ميميرم اما نه با پرنده ها كه با افتادن يك قاصدك
من به اوج نرفته ام
صدايش را شنيده ام و چنين پركنده ام
من ستاره اي يافته ام كه مرا به منتهاي عشق ورزي ها برد
من ستاره اي ديدم از جنس شقايق ها از سلسله پرستوها از تيره قناريهاو از مفهوم فرشته ها
من دستاني ديدم خرامان تا كوير
من تابلويي ديدم از صبر و نگيني ديدم از درياي ناشناخته ها
من گم شدم
اما گم شدم
گم شدم در ذره هاي وجود
ميان بود و نبود
ميان راههاي سر در گم كه هر كدام به نا كجاآبادي ميرفت
من رفتن را هنوز تجربه نكرده بودم كه در انتهاي راه ماندم
من هنوز ادامه داشتم كه تمام شدم
تاب مي خوردم و مي حراسدم از بودن و ماندن
در پسم بودن و نبودن بود و در پيش اوج و ماورا
اما من گم شده بودم
و اكنون هم گم شده ام
و هنوز هزيان مي گويم
تا بشنود ماه كه در تيرگي نور مي گيرد از آنجا كه نمي بينيم
تا سكوت نكرده ام جوان نخواهم شد
تا سكوت را نخواهم تاب خواهم خورد
من تنهاي تنهايم
وامانده در انتهاي يك بيراه
گم شده در بين بينهايت راه
تشنه در ميان آب
و اسير فرشته اي ناپيدا
به نام خدای مهربان
بر مي گردم و پشت سرم را مي نگرم به آغاز راه به آنجا كه شروع كرديم
بر مي گردم و مي بينم تو را
بر مي گردم و خودم نيستم
بر مي گردم و از تو ردپايي نيست
بر مي گردم و من مرده ام