۱۰.۰۵.۱۳۸۹

نوشتن و خواندن مستانه

روزگاری است که دست از قلم کشیده ام
بهانه بسیار است اما چاره ای نیست
حرف دل را باید به گونه ای فریاد کرد
جایی هست تا گوشی کاغذین باشد!!
این است رسم روزگار ما

۱۱.۱۵.۱۳۸۷

دلم براي خودم تنگ مي شود

اگر چه نزد شما تشنه ي سخن بودم
كسي که حرف دلش را نگفت من بودم
دلم براي خودم تنگ مي شود آري:
هميشه بي خبر از حال خويشتن بودم
نشد جواب بگيرم سلام هايم را
هر آنچه شيفته تر از پي شدن بودم
چگونه شرح دهم عمق خستگي ها را
اشاره اي كنم ، انگار كوه كن بودم
من آن زلال پرستم در آب گند زمان
كه فكر صافي آبي چنين لجن بودم
غريب بودم ، گشتم غريب تر اما:
دلم خوش است كه در غربتِ وطن بودم .

۱.۰۸.۱۳۸۶

dost20 said...

-الهي به اميد توالهي دستهايم... دستهايم پينه بسته اند الهي دستهايم قلم مال شده اند... الهي دستهايم واژه اي شده اند... دستهايم بوي هزاران واژه مي دهند... و الهي دلم به دنبال دستهايم مي روند... الهي چشمهايم رد دستهايم را مي گيرند و الهي من هنوز دلم مي گيرد.يا من اسمه هر آنچه زيباست و يا من ذكره هر آنچه آرامش است... من راهي جز نوشتن ندارم... كاش تو پايين تر بيايي و دستهاي زمخت و قلم مال مرا در دست بگيري و ....الهي ديدي باز هم نوشتم... همين ها را كه مي بايست به تو مي گفتم نوشتم

۱.۱۳.۱۳۸۵

غم عالم

حال من بد نيست غم كم ميخورم
كم كه نه هرروز كم كم ميخورم
اب ميخواهم سرابم ميدهند
عشق مي ورزم عزابم ميدهند
خود نميدانم كجا رفتم به خواب
ازچه بيدارم نكردي افتاب ؟
خنجري برقلب بيمارم زدند
بي گناهي بودم و دارم زدند
دشنه اي نامرد برپشتم نشست
ازغم نامردمي پشتم شكست
سنگ را بستند و سگ ازاد شد
يك شبه بيداد امد داد شد
عشق اخر تيشه زدبرريشه ام
تيشه زد بر ريشه انديشه ام
عشق اگر اين است مرتد مي شوم
خوب اگر اين است من بد مي شوم
بس كن اي دل نابساماني بس است
كافرم ! ديگر مسلماني بس است
در ميان خلق سردرگم شدم
عاقبت الوده مردم شدم
بعد از اين با بي كسي خو مي كنم
هرچه در دل داشتم رو مي كنم
نيستم از مردم خنجر بدست
بت پرستم بت پرستم بت پرست
بت پرستم بت پرستي كار ماست
چشم مستي تحفه بازار ماست
درد مي بارد چو لب تر مي كنم
طالعم شوم است باور مي كنم
من كه با دريا تلاتم كرده ام
راه دريا را چرا گم كرده ام ؟
قفل غم بر درب سلولم مزن
من خودم خوشباورم گولم مزن
من نمي گويم كه خاموشم مكن
من نمي گويم فراموشم مكن
من نمي گويم كه با من يار باش
من نمي گويم مرا غمخوار باش
من نمي گويم دگر گفتن بس است
گفتن اما هيچ نشنفتن بس است
روزگارت باد شيرين شاد باش
دست كم يك شب تو هم فرهاد باش
اه درشهرشما ياري نبود
قصه هايم راخريداري نبود
واي رسم شهرتان بيداد بود
شهرتان ازخون ما اباد بود
ازدروديوارتان خون مي چكد
خون من فرهاد مجنون ميچكد
خسته ام ازقصه هاي شومتان
خسته ازهمدردي مسموتان
اينهمه خنجر دل كس خون نشد
اين همه ليلي كسي مجنون نشد
اسمان خالي شد ازفريادتان
بيستون درحسرت فرهادتان
كوه كندن گرنباشد پيشه ام
بويي از فرهاد دارد تيشه ام
عشق از من دور و پايم لنگ بود
قيمتش بسيار و دستم تنگ بود
گرنرفتم هردوپايم خسته بود
تيشه گرافتاد دستم بسته بود
هيچ كس دست مرا وا كرد؟ نه
فكردست تنگ ما را كرد؟ نه
هيچ كس ازحال ما پرسيد؟ نه
هيچ كس اندوه ما را ديد ؟ نه
هيچ كس اشكي براي ما نريخت
هر كه با ما بود از ما مي گريخت
چند روزي هست حالم ديدنيست
حال من از اين و ان پرسيدنيست
گاه بر روي زمين زل مي زنم
گاه بر حافظ تفاْل ميزنم
حافظ ديوانه فالم را گرفت
يك غزل امد كه حالم راگرفت
"ما ز ياران چشم ياري داشتيم"
"خود غلط بود انچه مي پنداشتيم"


۱۲.۱۱.۱۳۸۴

میدانم که من بد هستم ، خوب میدانم!!


دلم گرفته
گویی نفس هایم به شماره افتاده
نسیمی آرام از کنار گوشهایم می گذرد
گویی چیزی را می جوید که من نیز در پی آنم
تار و پود حضورم این نسیم را حس می کند ولی آرام نیستم...!
آرام نیستم و آرامشی در نزدیکی ام نمی یابم
دورم از سکون و خاموشی
در تلاتمم ، در هیجان و بی قراری غوطه ورم
اینها همه و همه یک چرا می طلبد و جواب آن چرا تنها تویی
آری آرامشم در حضور توست و ناآرامیم در غیاب تو
تاریکی من تنها با نور چشم های توست که می تواند به روشنی مبدل شود
این گونه است که جز تو نمی بینم و جز تو نمی خواهم
چه بنویسم
که هر چه بنویسم عین و شین و قاف را نمی توان نوشت
محبت را باید لمس کرد ؛ حس کرد و باور کرد!
مهر را باید بچشی نه آنکه بشنوی !
باید مزمزه کنی نه آنکه بگذری .
طعم شیرین مهر را می توانی در هر چه از دوست می رسد بیابی
حتی آنگاه که تو را ناسزا گوید!
حتی آنگاه که براندت
من میسوزم و از تنهایی به پایان خواهم رسید
این حس بسته غربت ، این حس خسته تنهایی چرا اینچنین گریبانم گرفته
رهایم نمی کند
نفس به شماره افتاده و نا امیدانه دست و پا می زنم
تا شاید،
نه ! رهایی نیست
انگار خلاصی ندارد
هر چه می کنم این سنگ وامانده در گلو نه بیرون می آید و نه پائین می رود
خفه ام خواهم کرد
می دانم که لحظه ای خواهد آمد که چشمانم بسته خواهد ماند ،
این سینه دیگر نفسی نخواهد داشت تا در خود حبس کند
این دل نخواهد تپید تا تنگی کند
این چشم ها سویی نخواهد داشت تا بنگرد
و این جان دیگر حضور نخواهد داشت تا جمالی بخواهد
می سوزم
تا انتهای تنهایی می سوزم
روزی این تنهایی نیز از جانم دست خواهد کشید
و من آن روز را با روح خواهم دید
و چشمانم باز نخواهد بود
دلم گرفته نفس به شماره افتاده...

۱۱.۲۶.۱۳۸۴

× خوشم به حضورت ...........!! دلبر ×

چه خوش صید دلم کردی بنازم چشم مستت را
که کس آهوی وحشی را ازین خوشتر نمی گیرد

۱۱.۲۳.۱۳۸۴

..........................قشنگ نیست بمیرم از دوریت؟

سکوتم بزرگترین حرف عاشقانه ام بود
آنگاه که چشمانم دریایی از شوق حضور تو بود
پایم نمی رود که دستانم به تمنا گشوده اند
انگار ایستاده اند قلب و دل خسته من یا که مرده اند
زینرو که داغ دوری تو غم را چله نشین دلم ساخته بود

۱۰.۰۶.۱۳۸۴

عاشقانه ها


گفتم چشمم گفت به راهش میدار!
گفتم جگرم گفت پر آهش میدار!
گفتم که دلم گفت چه داری در دل
گفتم غم تو گفت نگاهش میدار!!

چشم بیمار

چشم بيمــــــار تو اى مى زده، بيمارم كرد
حلقــــــــــــه گيسويت اى يار، گرفتارم كرد
سرو بستان نكويى، گل گلــزار جمال
غمــــــــزه ناكرده، ز خوبان همه بيزارم كرد
همه مى‏زدگــــــان هوش خود از كف دادند
ساغر از دست روانبخش تو، هشيارم كرد
چه كنم؟ شيفتـه‏ام، سوختــــه‏ام، غمزده‏ام
عشــــــــوه ات، واله آن لعل گهر بارم كرد
عشق دلـــــدار چنان كـــــرد كه منصورمنش
از ديـــــــــــــارم به در آورد و سر دارم كرد
عشقت از مـــــــدرسه و حلقه صوفى راندم
بنده حلقــــــــــــه به گوش در خمّارم كرد
بــــــــــــاده از ساغرِ لبريز تو، جاويدم ساخت
بوســـــه از خاك درت، محرم اسرارم كرد

شاعر سوخته

بگذارید اگر هم نه بهاری باشم
شاعر سوخته گلهای سحاری باشم
می توانم که خودم را بسرایم هر چند
نتوانم که همانند قناری باشم
معنی پیر شدن ماندن مردابی نیست
پیرم اما بگذارید که جاری باشم
کاری از پیش نبردم همه عمر ولی
شاید این لحظه نایافته کاری باشم
همچنان طاغت فرسوده شدن با من نیست
نپسندید که در لحظه شماری باشم
همه درد من این است که می پندارم
دیگر ای دوست من دوست نداری باشم
مرگ هم عرصه بایسته ای از زندگی است
کاش شایسته این خاکسپاری باشم

خیال

من در خیال خودم باد می کشم
از پرده خیال می گذرم یاد می کشم
تا یک پرنده در آسمان خاطرم بپرد
من ذوق می کنم و پرواز می کشم
در خلوت آرام و خیالات شبانه
طوبای سرشک و دل سرشار می کشم
از اشک دو دیده ، چمن ابروی دلدار
بستان تبسم ، تیشه فرهاد می کشم
پروای کسی نیست در بین قلم ها
با سر قلم عشق آنچه شود شاد می کشم
بی نام تو این بیت کجا چنک به دل زد
با شعر خود امشب وه که فریاد می کشم...!؟

۹.۰۲.۱۳۸۴

خیال تو

یک گوشه از خیال تو
یک آسمان بلور
یک سینی طراوت و رعنا
یک قطره از صفای تو دریایی از حضور
من سبزی و عطر بهاری ندیده ام
جز در خیال دمی با تو در حضور
در قلب خویش نکشتم به جز رهایی را
آنجا که شمع چون تو باشد و گیسوی تو چو نور
این مرغ دل اسیر آسمانی است بی غبار
یک لحظه از نقاب برون آی و بیفشان مرا به نور
کاخ امید و آرزوی دیدار یار چیست ؟
جز لحظه ای پریدن و سودای یک عبور
این شعر خسته ی فرتوت نغز نیست
آنجا که در خیال من آیی بسان حور

دشمن جان

دوستت دارم و دانم که تویی دشمن جانم
از چه با دشمن جانم شده ام دوست ندانم
غمم این است که چون ماه تو انگشت نمایی
ور نه غم نیست که در عشق تو رسوای جهانم
دم به دم حلقه این دام شود تنگ تر و من
دست و پایی نزنم خود ز کمندت نرهانم
سر پر شور مرا نه شبی ای دوست به دامان
تو شوی فتنه ساز دلم و سوز نهانم
ساز بشکسته ام و طائر پر بسته نگارا
عجبی نیست که اینگونه غم افزاست فغانم
نکته عشق ز من پرس به یک بوسه که دانی
پیر این دیر جهان مست کنم گر چه جوانم
سرو بودم سر زلف تو بپیچید سرم را
یاد باد آن همه آزادگی و تاب و توانم
آن لئیم است که چیزی دهد و باز ستاند
جان اگر نیز ستانی ز تو من دل نستانم
گر ببینی تو هم آن چهره به روزم بنشینی
نیم شب مست چو بر تخت خیالت بنشانم
که تو را دید که در حسرت دیدار دگر نیست
آری آنجا که عیان است چه حاجت به بیانم ؟

۸.۲۵.۱۳۸۴

دریاب دلم ÷÷ که در یافتنی است


وقتی یه برگ از درخت می افته برگ کناریش براش اینطوری میخونه
یه دریا محبت بود ، یه دنیا عشق
یه صحرا صفا بود و یه دشت مهر
دلم از این به درد میاد که نشناختمش ، از این می سوزم که تنهای تنها رفت
حالم از این گرفته است که چرا من رو نبرد
البته سنگینی توشه بودم براش ، میشدم وبال گردنش
تازه کجا میتونستم باهاش همنفس بشم ، کجا می تونستم همپاش باشم
اون باز تیز پروازی بود و من خسته ای در راه مانده
راحت شد ، از دست من راحت شد ، درسته که به من سخت میگذره اما در عوض آزادی بهش برگشت
بند شده بودم براش
بازم میخوام یه نفس عمیق بکشم و برای تو گریه کنم
میخوام اشکام رو جمع کنم تا یه دریا بشه اونموقع خودم رو توش غرق کنم.
برام سواله که چرا بعد تو من هستم ، چطور موندم .




۶.۲۶.۱۳۸۴

عاشقانه تلگرافی

نوشته: مرد عاشق بود، نقطه!
و همدست شقايق بود، نقطه!
همان مردی که مُرده بر سر دار...
و سطر بعد، هق‌هق بود، نقطه!

***
!نوشته: با همين پرواز، نقطه
!برايم پست کن يک ساز، نقطه
که اين‌جا هر پری يک ساز دارد
!همه جز من ... سه نقطه، باز نقطه

***
نوشته: تارت افتاده، شکسته
و هر چيزی خدا داده شکسته
!و يادش رفته نقطه آخر خط
!و رسم شعر را ساده شکسته

سروده علیرضا لبش
www.az-boodan-va-soroodan.com

۶.۲۵.۱۳۸۴

یه کمی سیاهی

یه کنار نشستی و به زندگی فکر می کنی . به اینکه به کسی دل بستی یا نه ؟ به اینکه میتونی اونطوری که دلت میخواد زندگی کنی یا نه . بعد به خودت نگاه می کنی می بینی از اون چیزی که میخواستی باشی خیلی فاصله داری ، اصلا شبیه اونی که میخواستی نیستی . به آرزوهات فکر می کنی می بینی خیلی بزرگ نبودن اما به هبچکدوم نرسیدی .
چشمات رو می بندی و سعی می کنی خوشحال باشی ، دنبال یه بهونه می گردی اما چیزی نیست که تو رو خوشحال کنه . توی ذهنت دنبال چیزی می گردی یه چیزی که بشه ازش نوشت بشه باهاش صفحه های زندگی رو پر کرد : دو نقطه توی بی نهایت رو تصور می کنی جلو می ری و جلوتر نقطه ها به خط تبدیل میشن و زیاد و زیادتر ، وقتی بهشون میرسی میبینی داخل یه قفس گرفتاری .
نمیدونم بهش میگن تنهایی یا چیز دیگه اما اینکه توی ذهنت همه چیز مثل خلع باشه و رنگی جز سیاهی نبینی و همیشه به دنبال نقطه نورانی و کورسوی امید چشم بچرخونی چه اسمی جز تنهایی داره .
وقتی همه چیز مفهوم ناب زندگی رو تیره می کنه و همیشه مجبوری برای فرار سیاهی این زندگی خودت رو توی خیال غرق کنی چه چاره ای جز قصه پردازی و تصور زیبایی میمونه.
غصه رفته ها رو نباید خورد غصه نیامده ها رو هم نمیشه خورد ، فقط کافی درست به دور و اطرافمون نگاه کنیم اونموقع میتونیم از غصه بدون هیچ دردسری فوت کنیم . میشه خیلی هم ساده میشه.
بعضی ها با کلمه ها بازی می کنن مثلا میگن : میشه آقا ، باید زندگی رو ساده گرفت باید توجه نکرد باید سعی کرد اصلاح کرد و تلاش کرد . مثل اینکه بخوای یه ناو جنگی رو با یه شیشه نیم لیتری بنزین حرکت بدی ، حالا شما هی بگو میشه آقا ، اگه بخوای میشه و ...
اما واقعیت اینطوری نیست ، نمیشه و باید پذیرفت . این جای سوخته خوب شدنی نیست ما هم که دنبال مسکن نیستیم پس باید تحمل کرد و به زبون دیگه باید سوخت و ساخت ، باید بگذره باید زمان رو از بین برد و به اون نقطه رسید که همه امیدواری ها بهش میرسه .
خودم هم نمیدونم چی مینویسم . فکر کنم خیلی سیاه می نویسم . از اروند خیلی بیشتر از اینها انتظار داشتم . باید دلم رو به اروند بزنم و دریایی اش کنم.
یا حق

۶.۱۸.۱۳۸۴

اینجا هم می توان سکوت کرد


اینجا هم یه جایی مثل بقیه جاهای دنیاست.
یه نقطه ای از همه نقطه های کوچک و بی ارزش
اما همه چیز به تو بستگی داره
به اینکه بسازیش، اونطوری که باید باشه.
اون نقطه خودتی ، خویشتن خویش
باید نقطه به نقطه خودت رو بشناسی و بسازی.
یه نقطه من خدمت بود! دارم یواش یواش پیداش می کنم .
دیشب از کرمانشاه رسیدم !
حدود ساعت 3 بود !! خسته و خواب آلود.
بالاخره آموزشی رو تموم کردم . از یه نقطه خارج شدم و حالا آمادم برای یه نقطه دیگه.
براش برنامه دارم هرچند نه خیلی دقیق .
دارم تنهاییم رو قسمت می کنم، اگه بشه
خاطرم رو دارم با یاد کسی پر می کنم ، دارم پرواز می کنم .
دارم به خویشتنم بر می گردم.
از تاریکی به نقطه روشنایی نگاه می کنم هرچند مبهم و نا معلوم ، اما می بینم و حرکت می کنم.
اینه زندگی ، اینه زمان و چرخش ایام!!
به خودم میگم : به یه روز و نقطه تازه خوش آمدی
یا حق

۶.۱۰.۱۳۸۴

سکوت

يک نيمکت کنار خيابان، دوتا سکوت...
اين زندگي کشيده به اين جا چرا؟ سکوت

من را نگاه کن به تو هم فکر ميکنم
پس فکر ميکند به خودش بي صدا سکوت

اين ماجراي تلخ خيابان و عشق هاست
يک روز سرد توي خيابان دو تا سکوت

هر يک شبيه آن يکي آبي ، بنفش، سرخ
ـ هرچند بود منشاء اين رنگ ها سکوت ـ

در هم قدم زدند و به هم فکر! فکر! فکر!
آخر رقم زدند سر آغاز را: سکوت!
يک ماه بعد: هردو به هم خو گرفته اند

چون کودکي به مادر و چون کوه؛ با سکوت
شش ماه بعد روي پل عابري بلند
ـ من دوست دارمت! مثلا تا کجا؟ سکوت

در روز هاي بعد يکي فکر ميکند:
ـ عشق اشتباه بوده وگر نه چرا سکوت؟

يکسال بعد: ما به هم اصلا نمي خوريم
يک نيمکت کنار خيابان دوتا سکوت

احسان برات پور

۵.۱۸.۱۳۸۴

وقتی از آموزشی برگردم

سلام به رفقای گلم
شب جمعه از آموزشی برای میان دوره اومدم دلم لک زده بود برای یک خط نوشتن توی بلاگ
اما متاسفانه چیزایی که توی کلم می چرخید به درد بلاگ نمی خورد
انشاله وقتی از دوره برگردم تلافی این مدت رو هم درمیارم
علی آقا خیلی مخلصیییییییییییییییییییییییییییییییییییم

اين يادداشت مال خودم نيست اما جالبه:


دستهايت:
سيني نقره نور
اشكهايم:
استكانهاي بلور
كاش
استكانهاي مرا
توي سيني خودت مي چيدي
قوري قلبت را
زودتر بند بزن
توي آن
مهرباني دم كن
بعد بگذار كه آرام آرام
چاي تو دم بكشد

۴.۰۸.۱۳۸۴

دلم خيلی گرفته



مرا ميخواستی تا شاعری را
ببينی روز و شب ديوانه ی خويش
مرا ميخواستی ، تا در همه شهر
زهركس بشنوی افسانه ی خويش
مرا ميخواستی ، تا از دل من
برانگيزی نوای بينوائی
به افسون ها ، دهی هر دم فريبم
به دل سختی كنی برمن خدائی
مرا می خواستی ، تا در غزلها
ترا زيباتر از مهتاب گويم
تنت را درميان چشمه ی نور
شبانگاهان مهتابی بشويم
مرا ميخواستی تا پيش مردم
ترا الهام بخش خويش خوانم
به بال نغمه های آسمانی
به بام آسمانهايت نشانم
مرا ميخواستی تا از سرناز
ببينی پيش پايت زاريم را
بخوانی هر زمان در دفتر من
غم شب تا سحر بيداريم را
مرا ميخواستی اما چه حاصل
برايت هرچه كردم بازكم بود
مرا روزی رها كردی در اين شهر
كه اين يك قطره دل ، دريای غم بود
ترا ميخواستم تا در جوانی
نميرم از غم بی همزبانی
غم بی همزبانی سوخت جانم
چه ميخواهم دگر زين زندگانی ؟
(فريدون مشيری)

۳.۲۸.۱۳۸۴

از عشق گفت و تنهایی

شبي از پشت يك تنهايي نمناك و باراني تو را با لهجه ي گل هاي نيلوفر صدا كردم.
تمام شب براي باطراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم.
پس ازِ يك جستجوي نقره اي
در كوچه هاي آبي احساس
تورا از بين گل هايي كه در تنهايي ام روييد با حسرت جدا كردم
و تو در پاسخ آبي ترين موج تمناي دلم گفتي
دلم حيران و سرگردان چشماني ست رويايي
و من تنها براي ديدن زيبايي آن چشم
تو را در دشتي از تنهايي وحسرت رها كردم
همين بود آخرين حرفت
ومن بعد از عبور تلخ و غمگينت
حريم چشمهايم را به روي اشكي از جنس غروب
ساكت و نارنجي خورشيد وا كردم
نمي دانم چرا رفتي؟
نمي دانم چرا ، شايد خطا كردم
و تو بي آن كه فكر غربت چشمان من باشي
نمي دانم كجا ، تا كي ، براي چه ،
ولي رفتي و بعد از رفتنت
باران چه معصومانه مي باريد
و بعد از رفتنت يك قلب دريايي ترك برداشت
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمي خاكستري گم شد
و گنجشكي كه هر روز از كنار پنجره
با مهرباني دانه برمي داشت
تمام بال هايش غرق در اندوه غربت شد
و بعد از رفتن تو ، آسمان چشمهايم خيس باران بود
و بعد از رفتنت انگار كسي حس كرد من بي تو
تمام هستي ام از دست خواهد رفت
كسي حس كرد من بي تو
هزاران بار درهر لحظه خواهم مرد
و بعد از رفتنت دريا چه بغضي كرد!
كسي فهميد تو نام مرا از ياد خواهي برد
و من با آنكه ميدانم تو هرگز ياد من را
با عبور خود نخواهي برد
هنوز آشفته ي چشمان زيباي توام
برگرد !
ببين كه سرنوشت انتظار من چه خواهد شد
و بعد از اين همه طوفان و وهم وپرسش و ترديد
كسي از پشت قاب پنجره آرام و زيبا گفت :
تو هم در پاسخ اين بي وفايي ها بگو
در راه عشق و انتخاب آن خطا كردم
و من در حالتي مابين اشك و حسرت و ترديد
كنار انتظاري كه بدون پاسخ و سردست
و من در اوج پاييزي ترين ويراني يك دل
ميان غصه اي از جنس بغض كوچك يك ابر
نمي دانم چرا ؟ شايد به رسم و عادت پروانگي مان باز
براي شادي و خوشبختي باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم

۳.۰۹.۱۳۸۴

یک کلام

گــر بـه تـو افتدم نظر چـهره به چـهره رو بـه رو
شــرح دهــم غـم تو را نكته به نكــته مو به مو
سـاقـي بـاقـي از وفـا بــاده بــده ســبو ســــبو
مــطـرب خــوش نــواي را تـازه به تـازه گـو بگو
از پـــي ديـــدن رخــت همچـو صبا فـــتاده ام
خـانه به خـانه در به در كوچه به كوچـه كو به كو
دور دهـــان تنگ تـــو عـارض عـنبريـن خـطت
غـنچه بـه غـنچـه گل بـه گل لاله به لاله بو به بو
مـي رود از فـــراق تــو خــون دل از دو ديـده ام
دجله به دجله يم به يم چشمه به چشمه جو به جو
ابــرو و چـشم و خــال تــو صـيد نموده مــرغ دل
طبـع به طبـع دل به دل مـهر به مـهر خـو به خـو
مـهر تــو را دل حــزين بـافـته با قــماش جـــان
رشـته به رشــته نــخ به نــخ تـار به تـار پـو به پو
در دل خـويش طاهـرا گشت و نجست جــز تــو را
صـفحه بـه صـفحه لا بـه لا پـرده به پـرده تو به تو

۳.۰۱.۱۳۸۴

با که گویم

با که گویم سرگذشت این دل سرگشته را ؟
راز سرگردان عاشق پیشه غم گشته را؟
آب چشم من ز سر بگذشت و می گویی : بپوش
چون توان پوشیدن این آب ز سر بگذشته را؟
جان شیرین من است آن لب ، بهل تا می کشد
در غم روی خود این فرهاد مجنون پیشه را
آنکه روزی گر چمان اندر چمن رفتی برش
باغبان از سرزنش می کشت سرو کشته را
خال او حال مرا بر هم زد و خونم بریخت
با که گویم حال این خال به خون آغشته را؟
آسمان برنامه عمرم نبشتست این قضا
در نمی شاید نوشتن نامه بنوشته را
خاک کوی او بهشتم بود هشتم لاجرم
این زمان در خاک می جویم بهشت هشته را
کمتر از شمعی نشاید بود و گر سر می رود
هم به پایان برد می باید سر این رشته را
اوحدی خواهی که چون عیسی به خورشیدی رسی
آتشی درزن ، بسوز این دلق مریم رشته را


دود زا دلم برآمد

دود از دلم بر آمد ، دادی بده دلم را
در بر رخم چه بندی ؟ بگشای مشکلم را
پایم به گل فروشد ، تا چند سر کشیدن ؟
دستی بزن برآور این پای در گلم را
دستم چو شد حمایل در گردن خیالت
پنهان کن از رقیبان دست حمایلم را
بردند پیش قاضی از قتل من حکایت
او نیز داد رخصت ،چون دید قاتلم را
جز مهر خود نبینی در استخوان و مفزم
گر زانکه برگشایی یک یکی مفاصلم را
وقتی که مرده باشم ، گر مهر می نمایی
بر آستان خود نه تابوت و محملم را
تا نقش مهر خویشم بر لوح دل نوشتی
یکسر به باد دادی نحصیل و حاصلم را
عیبم کنند یاران در عشقت ای پریرخ
دیوانه ساز بر خود یاران عاقلم را
از غل و بند مجنون دیگر سخن نگفتی
گر اوحدی بدیدی قید و سلاسلم را

نیک میدانم

به نام دوست
میدانم ، میدانم و نیک هم میدانم که با منی ؛ همراهم خواهی بود ، میدانم . از هر قطره اشکم آهی و از هر ناله ام خبر خواهی داشت. دلم هم گریه اش گرفته از این همه پنجره که که باز است به هر سویی . دل نیز دیگر تاب این همه تنهایی ندارد . خودش گاهی می گوید عاشق شده اما به گمانم هوائیست که به حرفهایش اعتنایی نیست . گویا هوای تو در سر دارد . این دل چه سوداها که در سر ندارد .به هیچ صراطی مستقیم نیست که سازش کوک تو نیست و اگر ناله ای کند از نوای نای توست . نوایی ندارد مگر به بهانه تو و نایی ندارد مگر در رسای تو .
از دست این دل به کجا شکایت برم ؛ مگر جز تو جایی هست ؟ جز تو کسی هست ؟ مگر کسی می ماند ؟ مگر جز تو و خانه ات چیزی را می شناسم !
غریب و تنهایم ، اربابم تویی ؛ انت المالک و انا لمملوک ؛ این دستها به این دستگیره قفل شده اند و جدایی ناپذیر . دست بر نمیدارم از تو تا دستم بشکند که اجازه نخواهی داد این چنین گردد . آوازه کرامتت گوش عالمی را کر کرده دیگر چگونه اینچنین گدایی خرد از درت نا امید باز گردد چونان که به چشم نمی آید از خردی ، چشم دلم سوی توست . کورم کن که جز تو نبینم ، لالم کن که جز تو نگویم و صدایم کن که جز تو نشنوم . خلاصم کن که فنای در راهت لقای محبوب است .
دیگر با کدامین توان فریاد کنم که تو صاحبی و مالک ، مقام قربت آرزوی ابر مردانی است که در زمانه نمی گنجند و روزگار تاب تحملشان را ندارد و به بزرگیشان نمی رسد .آرزوی من خراب آباد کویی است که نسیم بوی تو بر آن می گذراند .
دستی به دلم برکش تا مگر آسوده گرد این بی قرار آشفته.

۲.۳۰.۱۳۸۴

وقتی اتوبوس رفت

بعضی چیزا مثل یه اتفاقه که حالیمون نمیشه تا یه کم بگذره

چشمهایم را بسته ام تا رفتنت را نبینم
اما صدای تپشهای قلبم گویی گذشتن یک عمر را بر من یاداوری می کنند
همه عمرم را سوار اتوبوسی می بینم که ایستاده و اندکی بعد خواهد رفت
محنت و گرما و غصه همه و همه یکجا در قالب اتوبوسی یکجا بر سرم فرود می آید . شاید غرض از این همه داغ محکم شدن مهری باشد .
و می رود .
در لابه لای نگاهم تابم را از دست می دهم سر را بین دو دست می گیرم و می کوشم دلم را دلداری دهم و چشمانم را خشک کنم . وقتی سرم را بالا می آورم که با حسرت تمام به اتوبوس نگاه دیگری بیندازم می میرم که دیگر اتوبوسی نیست.
چند دقیقه ای بی حرکت می نشینم حتی قلبم نیز نمی تپد . گویی بهانه ای ندارد تا بتپد و ایستاده به من می نگرد و من هاج و واج که چه شد این لحظه ها و چگونه گذشت.
زمان را التماس می کنم تا مگر بازگردد ، لا اقل اندکی و چون بی تاثیر است لاجرم نفرینش می کنم و ناسزایش می گویم که زندگی را از من دور کرد و دور کرد و جدا ساخت . عمرم را از من دور کرد .
روی نیمکت سرد و آهنی رمقی برای ماندن نیست می ایستم تا شاید نفسی بیاید و برود . پشتم به چند مسافری است که در ایستگاه نشسته اند چشمانم را به زمین دوخته ام تا کسی آنچه در چشمانم موج می زند نبیند . نمی شود انگار باید رفت اینجا جز دغ کردن و تمام شدن حسی ندارد و اولین اتوبوسی که می رسد سوار می شود و اتوبوس می رود و من به دستهایم چشم دوخته ام . دستهایی که امروز لرزش عاطفه ای را حس کرد که بنیان کن بود
دستهایی که امروز مهری را در آغوش کشید که از توانش خارج بود ، این دستها امروز غم فراغی را به جان خرید که میدانست هستی اش را می ستاند اما چاره ای نداشت!
دستهایم را روی پا کنار هم می گذارم که یادم بماند این پاها هم یاران خوبی هستند با همه خستگی و فرتوتگی کوتاهی نکردند و راه آمدند . این پاها همراهان باوفایی بودند و خوش سعادت که پابه پای دلم راه آمدند و زندگی را پیمودند و سخت خسته اند .
به خودم می گویم این اتوبوس کجا می رود و به کدامین سو می بردم . هرچند دیگر نه می روم و نه می مانم . حس و حال رفتن در من مرده است . تو که نباشی من هم نیستم در عین رفتن مانده ام و در عین بودن نیستم .
دیگر طاغت ورق زدن خاطره ها هم از من گرفته شده است . انگار دیگر پرنده ای نیست آسمانی نیست موجی نیست حتی ابری نیست تا ببارد و بارانی شوم. دیگر حس تنهایی و ناز کردنهایش هم مرا تنها گذاشته
حتی نوشته ها هم مرا ترک کرده اند . وقتی تو نیستی هیچ کس نیست . وقتی تو نیستی من هم دیگر نیستم . صدای رعد حرف دلم را فریاد می زند و بعد جای من می گرید ، نمی دانم این ابر بارانی تر است یا چشمان من .
به دلم که نگاه می کنم هنوزش باورش نشده رفتنت را ، باید راه حلی بیابم برای راضی کردنش ، به گمانم تا انتهای شب باید همینطور بچرخم و برایش دلیل بیاورم . طفلکی اگر بفهمد چه اتفاقی افتاده شاید کاسه صبرش لبریز شود آنوقت باید بروم خودم را معرفی کنم و بگویم :
من قاتل یک قلبم
من دلم را کشته ام
اگر پرسیدند چگونه؟ بگویم
از دوری تو

۲.۲۷.۱۳۸۴

وقتی دلی گرفته

برای تو که می خوانمت


ای وای بر اسیری کز یاد رفته باشد
در دام مانده باشد صیاد رفته باشد
آه از دمی که تنها با داغ او چو لاله
در خون نشسته باشم چون باد رفته باشد
امشب صدای تیشه از بیستون نیامد
شاید به خواب شیرین فرهاد رفته باشد
خونش به تیغ حسرت یارب حلال بادا
صیدی که از کمندت آزاد رفته باشد
از آه دردناکی سازم خبر دلت را
وقتی که کوه صبرم بر باد رفته باشد
رحم است بر اسیری کز گرد دام زلفت
با صد امیدواری ناشاد رفته باشد
شادم که از رقیبان دامن کشان گذشتی
گر مشت خاک ما هم بر باد رفته باشد
پر شور از حزین است امروز کوه و صحرا
مجنون گذشته باشد فرهاد رفته باشد


خاموشم


به نام آفریننده خورشید
خاموشم
چه خاموشی
در کرانه بی پهلوی آرزوهایم خاموشم
و سکوت را به زمزمه نشسته ام
گاهی هم کلامی را در نی می دمم تا نوایی آفریده شود
چشمانم به آسمان است تا به پرواز پرستو ها تبسم کند
گونه هایم مسیر جاری احساسم شده است
و نیلگونی است هوای دلم
تو نیستی و بارها به خود تسلی داده ام که می آیی
تا منهای مهر ورزی صدایم کن
خاموشم اما زنده ام
در خاموشی زنده ام
پرواز پرستوها را به نظاره نشسته ام
تا مگر پرستویی سکوتم را به تو رساند
بر بلندای غم ایستاده ام در انتظار تو تا بنگرم آن بی کران را
در لا به لای خاطراتم گاهی پرسه می زنم تا در هوای تو قدمی زده باشم
عطر و بوی حضورت گاهی تنها آنجا به مشامم می رسد
محرومم از تو و آغشته به تمنایت
باری قناری دل نیز در سکوت به تو می اندیشد و حسرت را پنهان می کند
اما تو نمی دانم کجایی
جایی در همین نزدیکی
شاید همین کنار
شاید هم در دوردست اندیشه ها
اما این کافی است که تو هستی و من منتظر توام
من خاموشم و در خاموشی فریاد هاست
خاموشم و سکوت را می پرورم تا روزی بیایی
و آن روز دلم را در باغچه ای از مهر تو زنده خواهم داشت
من خاموشم و زنده
می مانم و در انتظار
تا بر چشمانت تصویر تنهایی هایم را ببینم

۲.۲۱.۱۳۸۴

و احساسی دیگر


نفسها را در سینه حبس می کنی و به نجوای باد گوش فرا می دهی
احساسی ملایم در گوشت زمزمه می کند که برخیز
دشتی بی نهایت در افق ناپدید است و آسمان را در نقطه ای دوردست در آغوش می گیرد
به دنبال احساسی گنگ و نا مفهوم
در پی پیامی غریب و عطشی نا آشنا
به راه می افتی . شاید ترس و شاید نیز کنجکاوی است اما ترا با خود می برد
در پس آنچه نمی دانی یک چیز معلوم است پایان این ستیز با خود نیکو خواهد بود
اندکی قدم بر می داری و چشمانت را می بندی
قرمزی آفتاب را تا ذره ذره عناصر وجودت لمس می کنی
تازیانه باد بر صورتت و گرمای ملایم وجودت را آرام می کند
اکنون بر زانوان می نشینی و نرمی ماسه های گرم را حس می کنی
چه نازنین است این طبیعت و چه عظیم
تپه ها و تپه ها
هر گذری در این سرزمین اثری دارد و تو نیز اینگونه ای
اما هیچ اثری دوام نخواهد آورد
گذر زمان که با وزش باد شمارش می شود هر اثری را محو می کند
تا بدانیم که ماندنی تنها اوست

۲.۱۸.۱۳۸۴

برای دوست خوبم امیر دربندی


غزل تنهایی

چشممان بود به آئینه و آئینه شکست
گفته بودند بزرگان که حقیقت تلخ است
آدم از تلخی این تجربه ها می فهمد
که به زیبایی آئینه نباید دل بست
ناگزیرم که به این فاجعه اقرار کنم
خواب هایی که ندیدم به حقیقت پیوست
کاری از دست دل سوخته ام ساخته نیست
قسمتم دربه دری بودهمین است که هست
در دلم هر چه در و پنجره دیدم بستم
راه را بر همه چیز و همه کس باید بست
چمدان بسته ام و عازم خلوت شده ام
غزل و خلوت و سیگار و خدایی هم هست ...

۲.۱۶.۱۳۸۴

به خاطر تو

به خاطر تو که فراموشم نکنی ...

شبها که سکوت است و سکوت است و سیاهی
آوای تو می خواندم از لایتناهی
آوای تو می آردم از شوق به پرواز
شبها که سکوت است و سکوت است و سیاهی
امواج نوای تو به من می رسد از دور
دریایی و من تشنه مهر تو چو ماهی
وین شعله که با هر نفسم می جهد از جان
خوش می دهد از گرمی این شوق گواهی
دید از تو اگر روز ابد هم دهدم دست
من سرخوشم از لذت این چشم به راهی
ای عشق تو را دارم و دارای جهانم
همراه تویی هر چه تو گویی و تو خواهی
از شاعری بزرگ

۱۲.۲۰.۱۳۸۳

هدیه علی آقا

سو گل بي مثال من حال که مرده حرمتم
به پاس کهنه عشق ما دست مرا رها مکن
.رنگ مشو ، سنگ مشو، وارد اين جنگ مشو
، به حرمت عاطفه ها دست مرا رها مکن .
چشم مرا گرفته اي ذهن مرا گرفته اي قلب مرا گرفته اي روح مرا گرفته اي
،قابل اگر تو را بود جان مرا زمن بگير ولي به خاطر خدا دست مرا رها مکن
.پا به سرم گذاشتي تا برسي به آسمان ،
حال اگر رسيده اي به جايگاه آن چنان يک نظري به ما بکن
نظر به خاک پا بکن به خاطر اقاقيا دست مرا رها مکن .
با تو چو درگير شدم در قل و زنجير شدم ،
هي زبر و زير شدم از همه کس سير شدم
حال اگر پير شدم سخت زمين گير شدم
به حرمت جوانه ها دست مرا رها مکن .
اگر بود به ياد تو مثال شمع سوختم به پاي تو
براي تو به پاي وعده هاي تو
در اين دو روز ما بقي که بي فروغ گشته ام
به خاطر ستاره ها دست مرا رها مکن .
خار شدم زار شدم بي کس و بيمار شدم
تا که تو تنها نشوي بي کس و رسوا نشوي
اگر ز خود گذشته ام تا برسي به خويشتن
به حرمت گذشته ها دست مرا رها مکن
.اي گل من خام مشو ساکن اوهام مشو در دل اين دام مشو
ز عشق نا کام مشو
اگر چه من کهنه شدم
،پشت به کهنه ها مکن
به خنجر بهانه ها دست مرا رها مکن
به من نظر نمي کني ز خود گذر نمي کني
وزين غرور و ظلم خود دمي حذر نمي کني
چو فکر جغد شوم را ز سر بدر نمي کني
به خلوت خرابه ها دست مرا رها مکن .
فکر مرا رها بکن روح مرا رها بکن
ولي به خاطر خدا دست مرا رها مکن

۱۲.۱۷.۱۳۸۳

کمی که ناخوش باشی


کنار آسمان نشسته ام و به ابر ها خیره ام
گمان می برم می توان آنها را به تسخیر در آورد
اما ...
دلم می گیرد ....
پای از گلیم بیرون می برم و ستاره ای می چینم
به گروگان گرفته ام
نمی حراسم از تنهایی اش
باد در گوشم زمزمه ای می کند و من سراپا گوشم
باد در من ولوله ای می شود و من طوفانم
غرشم را در خود نهان می دارم و می بارم
از چشمانم می بارم که اوج من است
من ستاره ای اسیر خود کرده ام
من بی نهایت را در مشت گرفته ام..
...
این چه بی حرمتی بود که از من سر زد
من رها می سازمش و رها می شوم
من غریبانه خالی این دریا را غرق خواهم شد
من پرنده این چمن و بوی بهاران را در خودی خویش محو کرده بودم
من بشارت یک آغاز را از سر کوتاهی سر بریده بودم
من پرنده ای را که مهاجر بود از سفر بازداشتم
چگونه این همه را من آورده ام؟
خدایم ببخشایدم که نگون گشته ام
من فردایی را لابه لای زندگی نمی بینم
من اتشی را برای نوشیدن خوشبختی ندارم
و نسیمی دیگر در گوشم زمزمه نخواهد کرد ...

۱۲.۱۳.۱۳۸۳

قلمی که دلم بدان خوش ست

به حق که همه دلخوشی از قلمی است که نمی جنبد و تکانی نمی خورد
که مگر دلی خوش شود از لغزش آن . چگونه است که در این ماتمسرای نامیدی
که دست دلم به هیچ سویی نمی رود تا تکه ای محبت گدایی کند تو نیز محرومم داشته ای
چه کنم با این دل که چشم از همه بسته و گوش به راه توست
چه کنم که چشمانم در تیررس نگاهت نیست تا دریابی حالم را
خوب همراهی بودی و انگار خسته ای از بد راه پیمودنم
که من گم کرده ام راه و کورمال در پی راه نما می گردم
نه آنکه خسته ، دلمرده ام
ای کاش باز هم مهرت دریغ نمی داشتی از گوژ پشتی که خار این صحراست
از پیرمردی که علیل یک عصاست
اگر دردم را تو نشنوی ، اگر تو گوش حرفهایم نباشی دیگر به کدامین ... امید برم
تو را تنها رغیب کاغذهای تنهایی ام میدانستم ، چه شد که چکاوکها پریدند و رفتند
اگر سرزمین تو نباشد پرستوی دل من کجا آشیان کند
حیف ، صد حیف که کلمات و لغت ها همه چیز را با خود نمی برند و جامانده بسیار باقی است

غم آفتاب

اي كاش گوشه اي از مهر تو گريبان ما مي گرفت
اي كاش سينه ام تا اين حد تنگ نميشد
اي كاش پرنده ذهنم در هوايت گم نمي گشت
اي كاش آسمان دلم ابري نمي شد تا هر شب ببارد و بنالد
اي كاش باران از چشمانم سيلي در دلم نمي ساخت
اي كاش تو نزديك بودي تا حضورت قلب رميده ام را بياسايد
اي كاش پرنده هاي مهاجر به كلامم گوش مي دادند
و اي كاش خدا آنقدر كه تو را دوست مي داشت مرا دوست مي داشت
دلم و دلم و دلم
از دل تو بگويم از چشمان تو بگويم و از گيسوي تو
از آنچه بر پرده هستي نگاريده است بگويم
از چليپايي بگويم كه موج موجش بانگ عشق است و نواي مهرباني
از تار و پودي بگويم كه تاراج زيبايي اوست
از مهري بگويم كه غرق در لطف اوست و تو مغروق در آن
از بيتي بگويم كه عالمي است در كوير دوستي
از مهري بگويم كه گريبانم گرفت
از زباني بگويم كه ساكت است
براي هر گريزپايي كه مجال پرواز بخواهد
و چه سنگين بودم من
چه بگويم كه فراي توان من است چنين گفتني
و تو اي باوفا نگار
بر دلم نقشي نگار زدي كه اگر در آتشت ميسوزم هم كمرنگ نمي گردد
..چه كنم كه ماه شب تارم تويي و جز تو چيزي ندرخشيد در آن
حريمي ساختي برايم كه جز تو نبينم و ندانم...
خان خالي خود را گذراندم تا به تو رسم
وچه پوچ بودم و نمي دانستم
و تو را در رويا مي جستم و در زمين يافتم
الهي مست او بودم كه چشاندي مستي خود را
در طلب اويم كه تو دريابي مرا
و من مي دانم كه پستم و پست...
تا تو چه خواهي

۱۱.۱۱.۱۳۸۳

صحرا..........

به آسمان خیره شده ای و بقل بقل اشک را از چشمانت به خاک هدیه می دهی . چرا ندای قلبت را به واژه ها مبدل نمی کنی تا من نیز همه در این صعود همرا هت باشم . چرا جای پای مرا پاک می کنی مگر چقدر از این عالم را گرفته بود .

تا اوج این غله اگر نیایم می بینمت و چشم بر نمی دارم از صعودت .

بنفشه ای ندارم تا در مسیر آمدنت قربانی کنم همین تن است

این یک سر که عجب از داشتن آن که آنکه سودای تو دارد عجب که سر دارد .

تاریکی ندیدم در مسیر آمدنت

کوتاهی ندیدم و نیافتم نقصی که همه تمام بودند .

۱۱.۰۱.۱۳۸۳

سی مرغ

به نام دوست

نبودی و چه زیبا پنهان داشتم غم نبودنت را

نیامدی

غریب بودم

و حسرت آمدنت چونان داغی بر پیشانی دلم نشست

از دور نظاره گر نیامدنت بودم

و می اندیشیدم

چگونه است که در این چهارگوش زندگی

هیچ گوشه ای ندارم تا دردم را در گوشه ای مدفون کنم

چگونه است که در این هیاهوی بی کسی احدی داغ سینه مرا نمی نگرد

و نمی پرسد از کجا آمده است

پای از خود کشیده ام

نگاه از راه برداشته ام و قنوتی را آغاز گرفته ام که انتهایش را نمی دانم.

غباری از حسرت بر گرده ام نشسته است تاب ایستادنم نمانده

اجازه بی تابی نیز ندارم

حال تو بگو بمانم یا بمیرم

اگر این نسیم پیغام تو در گوشم زمزمه نکرده بود

اگر رخت تنهایی از دلم نبرده بود

و اگر دوباره زنده نشده بودم

پرنده احساس در قفس تنهایی جان می داد

من غریبانه در جستجوی آرزوهای یک پروانه ام

پروانه ای به عظمت یک سی مرغ...

۱۰.۳۰.۱۳۸۳

های های.... وای دلم

به نام خدایی که در این نزدیکی است

...

آرام ؛
آرام ,
آرامتر ببار
, اشکهایم را می گویم که آرامتر ببارند . دلم از غصه نبودنت داغدیده است ؛ می گرید و همچون پدر از دست داده می نالد , که آسمان هم تاب این همه غم ندارد و همچو من می گرید .

صبح را چگونه سر کنم خدا , دیگر طاغت صبحی دیگر ندارم . نای برخاستن برای روزی دیگر در من نیست . ای کاش این شب به پایان نرسد . ای کاش نسیم صبحگاهی نوزد . گاهی خیال می کنم فنا شده ام ؛ اما خوب که می نگرم جز دوری چیزی نیست , دقت که می کنم می بینم نگاهم به دور دست است و خودم جامانده ام , خوب که می اندیشم جز ته مانده ای از فکر و تخیل برایم باقی نیست . کوچ کرده بودم , به خیال خودم کوچ کرده بودم و اکنون فرزانه هستم ... اما

دلم چروکیده و ذهنم پژمرده است . پایم نای رفتن ندارد و دفتر افکارم پرپر شده است .سکوت هم دردی از من دوا نکرد. غرقم کرد در خودم ، و خودم هم صاف نبودم و چیزی نسیبم نشد .

های ....

چقدر می باری ؟

خاک خسته است از باریدنت که نوک می خورد انگار از قطره های تو .

وای بر من ... وای بر من با این دل چاک چاک و شرهه شرهه . از دست تو به کجا شکایت برم؟

تاوان از که خواهم که هر چه هست از توست .

گامی بیش تا خاموشی باقی نمانده است ، کجا تمام شود این قرقره عمر خدا بهتر داند . آن شمع که بر همه نورافشان است از بد حادثه آتش زده بر آمالم .

نفس ... نفس هم نمی شود کشید زیر این قطره ها ؛ به هق هق افتاده چشمانم ولی چه زیباست از پشت پنجره این شیشه های بارانی به تو دلدار نگریستن.

چه شفاف می شود انگار وقتی بارانی از دلم چشمم را تر می کند و به تو با ترنم می نگرم. آغاز این فصل سرد چه خوش بود با همنفسی با تو که دلگرمم کرد .

های ... های ... های ....

۱۰.۲۳.۱۳۸۳

خیره به آسمانم

به نام خداي مهربان
وقتي نسيم حضورت آرام آرام از دشت غم هايم گذشت بي واسطه خاطره ها زنده شدند
من و هر آنچه در من به تو دلبستگي داشت پر گشودند و در هواي تو دويدند.
تو ندانسته مرا دور كردي و من دانسته تو را طلب كردم
چوگان هستي ام را بدست تو دادم و دل را گوي ميدان كردم
كه مگر چوبي به دل خورد و يادگاري از تو بردارد
هرچند كه خون است
نگاه را آينه مي كنم تا مگر از جاده انتظارم بگذرد عطر مهرباني و لطف تو
ميخكوب هستي شده ام تا به باورهايم بارور شوم و ناب گردم
دلم نانوشته ها مي خواند و بي پر زدني اوج مي گرفت
اما سياهي روزگار كورم كرد تا نه پرواز كه زنده بودن را از يادم برد
من اسير تو بودم و تو دور از من
كارواني مرا با خود برد كه تو را نمي شناخت
راهي رفتم تا به تو رسم اما در راه هيچ نشاني از تو نيافتم
ماه هم روشني خود از من دريغ كرد چه رسد به خورشيد

۱۰.۱۶.۱۳۸۳

محبت


به نام حضرت حاضر
برکشیدم دشنه تا برم دل از دوست اما توان نبود
چشم بر هم نهادم تا نبینم و برم تاب نیاوردم
ناگزیرم که تیغ در کف او نهم و تمنای ستاندن جان کنم که دیگر نه تاب بی قراری دل دارم و نه تاب دوری
ورد زبانم این بود که گر بهای وصلت به قیمت جان است خریدارم اما نشاید که اینگونه است که توان و وسع ما این است نه قیمت او . کجایند پاکدلانی که جرعه ای از وصل حضرتش چشیدند و هرآنچه می باید دیدند و سر از پا نشناخته به سویش شتافتند .
دیگر نمی توان قبول کرد . مستی و پیمانه به دستی از آرزو گذشته و ورد جان شده . باید جان را فدای خم گیسویش کرد که جان گره به کار او جز این خم ندارد
بزرگی را گفتند محبت چگونه است . فرمود آنکه گر خیری رسد نیافزاید و گر جفایی رسد نقصان نیابد .

۵.۰۸.۱۳۸۳

نوشته09

میشه این رو حس کرد .
انگار یه کسی داره زیر گوشت یه چیزایی می خونه . یه چیزای که بوی نا امیدی میده . یه چیزایی که معنای تموم شدن داره .
یه کسی داره این حرفا رو می زنه که خودش پر از تنهائیه . سر تا پاش به آدم میگه من تموم شدم حالا اومدم تمومت کنم .
نمیشه گفت ولی معلومه که دردش زیاده یعنی میشه حدس زد .
از هیچی شروع کرده و هوز داره توی هیچس قلت می زنه یه هیچی آورده و یه هیچی میره . ریشه هاش رو با خودش نیاورده
ریشه های تو رو هم میخواد ببره .
خودش ریشه نداره به خاطر همین هم دنبال ریشه های ما می گرده که سبیه خودش بشیم . بعضی چیزا براش مهم نیست اما
برای ما مهمه یعنی بهش فکر می کنیم . اگه خراب بشه فکرمون خراب میشه اگر هم درست باشه وجدانمون راحته .
یه چیزایی هست که فقط مال ماست هیچ جایی توی هیچ نقطه ای پیدا نمیشه .
خودم هم همشون رو نمی دونم اما خیلی هاشون مخصوص تیر و طایفه ماست .
تو هم مهمی . آره تو هم مهمی تو هم باید بودنت بهم ثابت بشه تا غرق نشم تو حوض وجودت .
سر صبح یه قطره بودم اما حالا در انتهام . دستم خالی شده دیگه نمی تونم صدا کنم . یعنی برای صدا کردن چیزی ندارم .
یه خط دارم که اونم داره پاک میشه و زیر پای آدم ها فرسوده میشه و از بین میره .
دارم میگم . دارم یه جوری حالیتون میکنم که منم دلم میخواد اما بوی خودم مشامم رو آزار میده آخه من از
همه به خودم نزدیکترم . یه زمانی سطل زباله ای داشتم اما حالا دیگه ندارم . سالهاست که این سطل پر شده
و کسی خالی شدنش رو ندیده . یه گوشه ای بایگانیش کردم که یه وقت نه سراغش برم و نه سراغش برن .
گلای قالی آدم رو یاد کار میندازه . کاری که نصفش عمره و نصفش آدم بودن . یه کاری که تعریف آدم
رو از زندگی و معنی بودن عملا نشون میده .
سر این کلاس من نمره بالای سه نگرفتم همیشه ضعیف بودم اونقدری که حسابم رو از تنبل ها هم جدا کرده بودم .
رنگها هم توی این عالم خاصیت خودشون رو از دست دادن . این زندگی ه دیگه حسین قلی خانی شده
سبز آرامش نمیده . سفید معنی پاکی نداره و سیاه هم از عذاداری ها فاصله گرفته . زرد نه تنها یاس رو
القا نمی کنه بلکه رنگ ژیگولی امروز ما شده . نه که معناشون عوض بشه سازشون رو جای دیگه کوک
می کنن که دل آدمها می خواد . همینطوری هم میشه که هر کسی ساز خودش رو می زنه .
گاهی خودم از جمله های خودم خوشم میاد یه جوری که انگار کاغذ میخواد کلمه هام رو بخوره حیفم میاد
که بریزمشون روی کاغذ مگه چی میشه آدم به جای نوشتن روی کاغذ دا بزنه یا روی دیوار بنویسه .
خیلی هم جالب میشه . روی کاغذ کمتر کسی حرفت رو می خونه اما روی دیوار مخصوصا اگه خطش
خوب نباشه و کج و معوج بنویسی یقین بدون که هر کس از کنارش رد بشه اون رو می خونه . هر قدر بدتر
بنویسی آدم ها بیشتر سعی میکنن بخونن مثل نوشته هایی که هر قدر گنگ تر باشه خواننده به خودش میگه
عجب نویسنده ای عجب متن قوی و سنگینی نوشته .
یه زمانی آدمها خودشون رو استثنایی میدونستن یه موجودی که فوق العاده توانایی داره اینقدر اینطوری فکر
کردن که به جنون رسیدن به هر دری میزدن اونقدر توش افراط می کردن که همه چیزشون رو از دست بدن .
امروز هم میشه گفت خودشون رو فراموش کردن .
والسلام

۳.۱۰.۱۳۸۳

زمستان

خاستم بنويسم اما
تو نبودي
وقتي تو نباشي چگونه بنويسم
از چه بنويسم كه هر چه مي نويسم بر اين سپيد دفتر حك نمي شود و دل نمي پسندد . دل ت نسوخت مرا رها كردي و رفتي . دلت نسوخت لاله هاي مرا پر پر كردي . دلت نسوخت اشك مرا با خود برد دلت نسوخت نيمه پنهان مرا بردي . رويا هايم را پاره كردي و سكوتم را ناديده گرفته . پروازم را نيك ديدي و بالم را شكستي . مرا اي كاش ناديده مي گرفتي كه پروازم دادي و شكارم كردي و در قفس مهرت حبس كردي و فراموشم كردي . بند بندم به مهرباني ات آغشته شد و تو فتي .
من وقتي تو نباشي نيستم.
من ميان كلام تو گم بودم . بي قرار بودم و تو قرار من بودي و نبودي .
غافل از هر چوپاني بره وار مهر تو را مي چريدم . مهر مهر مهر
تو چه خوش ناي دلم را شنيدي و من پروانه وار مست گونه گرد شمع تو گرديدم و سوختم و سوختم و سوختم . نكند فراموشم كني تاب فراموشيت را ندارم ناي فرياد ندارم كه صدايت كنم ديگر رمقي نيست كه از دوريت چشمم هر چه بود اشك آفريد. ناله اي نيست تا در فراغت به آسمان و زمين نباريده باشم و شكوه اي نيست كه از من در آنان نروئيده باشد . من بودم و تو بودي و تو رفتي و من باقي نمانم. از پشت پنجره رفتنت كه به خود مي نگرم جز جاي پاي رفتن نمي بينم جز بالهايي خسته نمي بينم كه خاطره ها را ورق مي زنند . واي بر من اگر فراموشم كني و واي بر من اگر مرا نبيني . شكايت كجا برم كه نيستي ببيني من ساكتم و جرمم اين سكوت بوده است . تا دام تو بود من گرفتار تو بودم اكنون چه كنم كه دامت از من دريغ داشته اي .
من سكوت مي كنم و خون ديده را بر دل مي نشانم كه شايد روزي برگردي شايد روزي نگاهي ديگر و دامي ديگر بر من اندازي .
كه آنروز رستخيز من است و مهربانترين روزهاست . نان مهر تو خورده ام و نمكدان نمي شكنم . باورم شده كه بر خواهي گشت .
برگرد تو اي نسيم صبحگاهي

۱.۱۶.۱۳۸۳

من كمي برف مي خواهم

به نام خدايي كه در اين نزديكي است
خوش بود دلم كه مي نويسي آنچه نمي گويي . اما چه نا پخته مي انديشيدم كه رسم چنين نيست و نخواهد شد .
از عشق گفتم و معرفت اما چه سود كه من خود تماشاچي اين بازي ام و در گود ديگرانند . دلم به حال خودم مي سوزد كه مي بينم و كورم مي شنوم و كرم مي انديشم و جز كودكي بيش نيستم.
چه بنويسم كه نا پخته و خامم و دورم از نور و در تاريكي غرقه
اگر چه پاي دست كشيدنم از اين نوشته ها نيست ولي از زمان نيز نبايد غافل بود

۳.۰۹.۱۳۸۲

همه چيز قصه نيست

یکی میاد جلوت . چشمات رو با دست می مالی که مطمئن بشی درست می بینی
اما نه کسی نیست . انگار خیال بوده ولی ای کاش نبود .
یه نفر ای کاش می اومد جلوت وای میستاد حرفاش رو می زد و می رفت اونوقت بود که تو باور می کردی هستی
دیگه انتظار بودن خودت رو نمی کشیدی
ولی چرا؟
مگه نمیشه بدون دیگری بود مگه باید یکی دیگه تو رو اثبات کنه اصلا چه دلیلی داره که حتما اثبات بشی
حالا نباش مگه چی میشه
همینه که میگم بود و نبودم فرقی نداره

۱۰.۱۱.۱۳۸۱

تازيانه ها

به نام مهربانترين
كنار اروند نشسته ام و نظاره گر انعكاس نور در آب رودم
با خود مي انديشم سردي هوا از نور خورشيد نكاسته سردي هوا رنگش را عوض نكرده و رود هميشه مثل خود است . گاهي آرام است و آرامش بخش و گاهي خروشان و سهمگين . نكوهش مي كنم خويش را كه زور رنگ مي بازم و نورم كمرنگ مي شود و خود را جور ديگر مي بينم . نكوهش مي كنم خود را كه نه توان خروشيدن است با من و نه پايمردي در آرام زيستن . من همه تنش شده ام . يكسو نگاهم به آسمان است و از ديگر سو تا گريبان در برهوت گم گشتگي فرو رفته ام . ژست روشنگري و روشنفكري به خود گرفته ام و از همه جاهلانه تر مي انديشم . كه من گم گشته اي در ميان هيچم . تو خالي و پوچ . نادان و هيچ . و مگر نه آنكه مهر مي ورزم و مهر مي طلبم من با بي لياقتي مهر دور مي ريزم و آنگاه مهر را سائلانه تمنا مي كنم .
آرام نيستم و ناتوان از فهميدن آرامش كودكانه با لغت ها بازي مي كنم

۱۰.۰۴.۱۳۸۱

كا تب

كتاب را مي گشايم و انگار كه خوابم
من نيستم
آرزوهايم همه بر باد است
در آب
چه خوش پرنده خيال آسمان آرزوها را مي پيمايد
تا مگر رسد آنجا كه خاطره شود
ديوانه بايد بود كه باور كرد ستاره ها را
نور را و هر چه در اوج است
تاريكم
به اندازه دهانه يك آتشفشان خاموش تاريكم
من طلوعي به خود نديده ام
تا بخواهي غروب را با جانم با استخوانهايم لمس كرده ام
تا بخواهي غربت را چشيده ام ضعف را و شيون را
من پرنده بودم آن روز كه درياها زمين را بلعيده بودند
دروغ نبود تا بگريم در غم مردن يك حرف راست
زمين جايي به آسمان مي پيوست
شكنجه مردم اين داستان بود كه روزي بد خواهيد بود
نه آنكه مي ميريد
و در ميان آسمان ستاره اي را باور كردم
در كهكشاني كه نسيم نامش را در گوشه دلم قلم زد
چونان خطي بر ديوار كعبه
و من از آن روز بيمارم
بيماري با دوايي در دست كه از عشق اساره گرفته اند
من ميميرم اما نه با پرنده ها كه با افتادن يك قاصدك
من به اوج نرفته ام
صدايش را شنيده ام و چنين پركنده ام
من ستاره اي يافته ام كه مرا به منتهاي عشق ورزي ها برد
من ستاره اي ديدم از جنس شقايق ها از سلسله پرستوها از تيره قناريهاو از مفهوم فرشته ها
من دستاني ديدم خرامان تا كوير
من تابلويي ديدم از صبر و نگيني ديدم از درياي ناشناخته ها
من گم شدم
اما گم شدم
گم شدم در ذره هاي وجود
ميان بود و نبود
ميان راههاي سر در گم كه هر كدام به نا كجاآبادي ميرفت
من رفتن را هنوز تجربه نكرده بودم كه در انتهاي راه ماندم
من هنوز ادامه داشتم كه تمام شدم
تاب مي خوردم و مي حراسدم از بودن و ماندن
در پسم بودن و نبودن بود و در پيش اوج و ماورا
اما من گم شده بودم
و اكنون هم گم شده ام
و هنوز هزيان مي گويم
تا بشنود ماه كه در تيرگي نور مي گيرد از آنجا كه نمي بينيم
تا سكوت نكرده ام جوان نخواهم شد
تا سكوت را نخواهم تاب خواهم خورد
من تنهاي تنهايم
وامانده در انتهاي يك بيراه
گم شده در بين بينهايت راه
تشنه در ميان آب
و اسير فرشته اي ناپيدا

۶.۰۷.۱۳۸۱

وقتي تو نباشي

به نام خدای مهربان
بر مي گردم و پشت سرم را مي نگرم به آغاز راه به آنجا كه شروع كرديم
بر مي گردم و مي بينم تو را
بر مي گردم و خودم نيستم
بر مي گردم و از تو ردپايي نيست
بر مي گردم و من مرده ام

۴.۱۵.۱۳۸۱

كوچه باغ تنهايي


وقتی بر بام بلندای تنهایی هایم به دشت سکوت تو می نگریستم
بوته ای دیدم که غربتم را گل کرده بود .پای رمیدن از جای خود نداشت
بیکران تا بیکران
نوری بود سفید از عمق هستی من تا کناره های صبر تو
از کرانهای دیروز به افق آینده ای مبهم
دشتی بود تنها معنای خوبی
تنهایی بود و تنهایی
آغازی بود بر ترک من
و اشکی بود از روی کوتاهی
و من بالا بودم اما در انتهای تنهایی
از دامنه ای دورتر از نور و پرت تر از باورهایم
مرا تا بی نهایت
مرا تا منتها
تا دوردستها
به جای پای خود گم کردی
باران را زنجیر وار بر دیده هایم افکندی
تا نبینم روشنی چقدر فاصله دارد
تارهای تنم را به تاراج غفلتم دادی
تار ها و بودن هایم را چکیدم از چشم
اما بازم نیافتی
آینه ای نیافتم که در او سخن بگویم که مبهوت بودم
زیر لگام تنهایی به قطر یک خورشید در زمین فرو رفتم و
در سکوتت غرق شدم
من تنهایی دیدم و تنهایی
دور بودم و از دور دیدم
من هستی دیدم و هستی
نبودم و فنا دیدم
که در سایه ام تاب می خورد
چراغ های غم را دیدم که هدیه ام بود از غربت
و میانه ای را پیمودم از پوچی و غفلت
در نور بودم و پا در سایه داشتم در نور بودم چیزی ندیدم و شاید چشمانم در تاریکی بود
اما تو را
تو را از پشت تاریکی ها دیدم که نان می بردی
نانی که فرستاده بودند برمن
و من دور بودم و دور
دورتر از آنچه فکر می کردم
من می باریدم و تمام می شدم
کوچک بودم و فرو تر می شدم
و تنها دستم در آینه باقی بود
و می خوردم آنچه را نمی فهمیدم
و تو آمدی و باز آمدی
آنقدر آمدی که جای پای تو را گم کردم میان آمدنت
تا که جای پای تو مرا گم کرد
و من آرام گم شدم
دور شدم از بارانی که می بارید و تو باریدی
و من تر شدم
و کسی لالایی خواند
وکسی دورم کرد
و کسی آبم داد
و من آب شدم
در جوی رفتم
و گم شدم از باران
همانی که ترانه وار مستم کرده بود
همانی که رنگم را تازه کرده بود
همانی که دلم را به تاراج برده بود
و نسیمی داشت
تا بی نهایت ها
تا اوج بلندای تنهایی و دشتی داشت به وسعت سکوت
و من غرق در آن
تازه بودم و بی رنگ
باخته بودم رنگم را
من سیاه بودم و سیاه و سیاه
غریب و غریب و غریب
...

۱.۱۰.۱۳۸۱

دايره اي از گنگي

كمي كه مي ايستي از دور نمايان است
پرنده هاي مهاجر را مي گويم
گويا نم نم باران از چشم هاي آنان سرازير شده
نمي دانم گونه من چرا تر شده . گويا پرستو ها همچو من گمشده اي دارند
و در جستجويش عالم را مي كاوند
من كه غرقه ام در هياهوي اين عالم
شايد هم دلشان براي تو تنگ است
بي گمان آنها هم خانه دلشان را براي حضورت آب و جارو زده اند
عطرت كه پيچيده ميان بود و نبودشان فقط حضورت را منتظرند
نمي دانم اين تنهايي از آسمان همراه باران به دلم نشسته يا
سيلي نسيم است كه از دوري تو به اشكم كشانده
نمي گويم و نمي توانم گفتن هر آنچه مي جوشد در دلم
مگر نه اين است كه تو بايد جوابم گويي
مگر نه اين است كه دست تمناي من به سويت دراز است
مگر نه اين است كه چه وصال چه فراغ
چه لطف چه قهر
اما من نيت كرده ام كه بميرم
چرا كه تاب انتظار ندارم
برگه هاي تقويم عمرم را به يكباره از جا چيده ام
من رگي برايم نمانده كه برايت پاره نكرده باشم مگر رگ مهرت از دل
تازه اين را هم ميدانم كه از آنچه عمر بر من گذرانده
بهاري كمتر از بهاران گذشته باقي است
اگر چه يك دم غنيمت است اما رفتني رفتني است
بوي حلواي خودم را مي شنوم
هيچ كلاغي در مرگ من آواز سر نخواهد داد
كه من پري از بار كسي كم نكرده ام كه جاني گرفته باشد
جز غفلت توشه اي نيست بر گرده ام
جز رحمت نيست سايه بانم و جز عذاب خانه اي نمي شناسم
من غلتك عمر را به بيراهه بردم
خانه سرنوشت را ويرانه كردم و سكته كردم از دست خودم
آسمان شب را لال كردم و خورشيد روز را كور
من چلچله اي نگذاشتم تا بماند در باغ دلم
من همه را رم دادم از زندگي ام
و تو آخرين بازمانده اي كه از سرماي بي مهري ام و در كوير و شوره زار وجودم
دوام آورده اي
و هنوز اين سوالم را بي جواب رها كرده اي در خودم كه چه ديدي در اين برهوت؟
چه شد كه سر بر نداشتي از نعره ميان پوچي و برهوتي من
من تشنه اي غافلم از تشنگي
و جاهلي جاهل از جهل
و خرابي خراب از خرابي
و تو تنها پنجره اين زندان
تنها دستاويز ماندن و بودن
من كيستم جز مجسمه اي متحرك مشتي خاك موجودي بدون بهانه براي وجود
اما درد آن است كه هستم
و بد آنكه بد هستم...

۱۰.۰۴.۱۳۸۰

نفس

نفس بالا نمياد
مگه ميشه ؟
آره ميشه ديگه چند سالي ميشه كه نفسم بالا نمياد
نه كه دارم خفه ميشم
چند ساله كه خفه شدم
اصلا از اول بچگي خفه بودم
زندگي برام كوچه اي بود كه بايد تا تهش مي رفتم
اما وقتي فهميدم اين كوچه انتهايي نداره ديگه رفتن و نرفتن چه معنايي مي تونه داشته باشه
حالا ديگه نفس ميخواد بياد ميخواد نياد
اصلا نفس يعني چي

۸.۰۸.۱۳۸۰

تازيانه ها

به نام مهربانترين
كنار اروند نشسته ام و نظاره گر انعكاس نور در آب رودم
با خود مي انديشم سردي هوا از نور خورشيد نكاسته سردي هوا رنگش را عوض نكرده و رود هميشه مثل خود است . گاهي آرام است و آرامش بخش و گاهي خروشان و سهمگين . نكوهش مي كنم خويش را كه زور رنگ مي بازم و نورم كمرنگ مي شود و خود را جور ديگر مي بينم . نكوهش مي كنم خود را كه نه توان خروشيدن است با من و نه پايمردي در آرام زيستن . من همه تنش شده ام . يكسو نگاهم به آسمان است و از ديگر سو تا گريبان در برهوت گم گشتگي فرو رفته ام . ژست روشنگري و روشنفكري به خود گرفته ام و از همه جاهلانه تر مي انديشم . كه من گم گشته اي در ميان هيچم . تو خالي و پوچ . نادان و هيچ . و مگر نه آنكه مهر مي ورزم و مهر مي طلبم من با بي لياقتي مهر دور مي ريزم و آنگاه مهر را سائلانه تمنا مي كنم .
آرام نيستم و ناتوان از فهميدن آرامش كودكانه با لغت ها بازي مي كنم