12.25.2002

كا تب

كتاب را مي گشايم و انگار كه خوابم
من نيستم
آرزوهايم همه بر باد است
در آب
چه خوش پرنده خيال آسمان آرزوها را مي پيمايد
تا مگر رسد آنجا كه خاطره شود
ديوانه بايد بود كه باور كرد ستاره ها را
نور را و هر چه در اوج است
تاريكم
به اندازه دهانه يك آتشفشان خاموش تاريكم
من طلوعي به خود نديده ام
تا بخواهي غروب را با جانم با استخوانهايم لمس كرده ام
تا بخواهي غربت را چشيده ام ضعف را و شيون را
من پرنده بودم آن روز كه درياها زمين را بلعيده بودند
دروغ نبود تا بگريم در غم مردن يك حرف راست
زمين جايي به آسمان مي پيوست
شكنجه مردم اين داستان بود كه روزي بد خواهيد بود
نه آنكه مي ميريد
و در ميان آسمان ستاره اي را باور كردم
در كهكشاني كه نسيم نامش را در گوشه دلم قلم زد
چونان خطي بر ديوار كعبه
و من از آن روز بيمارم
بيماري با دوايي در دست كه از عشق اساره گرفته اند
من ميميرم اما نه با پرنده ها كه با افتادن يك قاصدك
من به اوج نرفته ام
صدايش را شنيده ام و چنين پركنده ام
من ستاره اي يافته ام كه مرا به منتهاي عشق ورزي ها برد
من ستاره اي ديدم از جنس شقايق ها از سلسله پرستوها از تيره قناريهاو از مفهوم فرشته ها
من دستاني ديدم خرامان تا كوير
من تابلويي ديدم از صبر و نگيني ديدم از درياي ناشناخته ها
من گم شدم
اما گم شدم
گم شدم در ذره هاي وجود
ميان بود و نبود
ميان راههاي سر در گم كه هر كدام به نا كجاآبادي ميرفت
من رفتن را هنوز تجربه نكرده بودم كه در انتهاي راه ماندم
من هنوز ادامه داشتم كه تمام شدم
تاب مي خوردم و مي حراسدم از بودن و ماندن
در پسم بودن و نبودن بود و در پيش اوج و ماورا
اما من گم شده بودم
و اكنون هم گم شده ام
و هنوز هزيان مي گويم
تا بشنود ماه كه در تيرگي نور مي گيرد از آنجا كه نمي بينيم
تا سكوت نكرده ام جوان نخواهم شد
تا سكوت را نخواهم تاب خواهم خورد
من تنهاي تنهايم
وامانده در انتهاي يك بيراه
گم شده در بين بينهايت راه
تشنه در ميان آب
و اسير فرشته اي ناپيدا