7.29.2004

نوشته09

میشه این رو حس کرد .
انگار یه کسی داره زیر گوشت یه چیزایی می خونه . یه چیزای که بوی نا امیدی میده . یه چیزایی که معنای تموم شدن داره .
یه کسی داره این حرفا رو می زنه که خودش پر از تنهائیه . سر تا پاش به آدم میگه من تموم شدم حالا اومدم تمومت کنم .
نمیشه گفت ولی معلومه که دردش زیاده یعنی میشه حدس زد .
از هیچی شروع کرده و هوز داره توی هیچس قلت می زنه یه هیچی آورده و یه هیچی میره . ریشه هاش رو با خودش نیاورده
ریشه های تو رو هم میخواد ببره .
خودش ریشه نداره به خاطر همین هم دنبال ریشه های ما می گرده که سبیه خودش بشیم . بعضی چیزا براش مهم نیست اما
برای ما مهمه یعنی بهش فکر می کنیم . اگه خراب بشه فکرمون خراب میشه اگر هم درست باشه وجدانمون راحته .
یه چیزایی هست که فقط مال ماست هیچ جایی توی هیچ نقطه ای پیدا نمیشه .
خودم هم همشون رو نمی دونم اما خیلی هاشون مخصوص تیر و طایفه ماست .
تو هم مهمی . آره تو هم مهمی تو هم باید بودنت بهم ثابت بشه تا غرق نشم تو حوض وجودت .
سر صبح یه قطره بودم اما حالا در انتهام . دستم خالی شده دیگه نمی تونم صدا کنم . یعنی برای صدا کردن چیزی ندارم .
یه خط دارم که اونم داره پاک میشه و زیر پای آدم ها فرسوده میشه و از بین میره .
دارم میگم . دارم یه جوری حالیتون میکنم که منم دلم میخواد اما بوی خودم مشامم رو آزار میده آخه من از
همه به خودم نزدیکترم . یه زمانی سطل زباله ای داشتم اما حالا دیگه ندارم . سالهاست که این سطل پر شده
و کسی خالی شدنش رو ندیده . یه گوشه ای بایگانیش کردم که یه وقت نه سراغش برم و نه سراغش برن .
گلای قالی آدم رو یاد کار میندازه . کاری که نصفش عمره و نصفش آدم بودن . یه کاری که تعریف آدم
رو از زندگی و معنی بودن عملا نشون میده .
سر این کلاس من نمره بالای سه نگرفتم همیشه ضعیف بودم اونقدری که حسابم رو از تنبل ها هم جدا کرده بودم .
رنگها هم توی این عالم خاصیت خودشون رو از دست دادن . این زندگی ه دیگه حسین قلی خانی شده
سبز آرامش نمیده . سفید معنی پاکی نداره و سیاه هم از عذاداری ها فاصله گرفته . زرد نه تنها یاس رو
القا نمی کنه بلکه رنگ ژیگولی امروز ما شده . نه که معناشون عوض بشه سازشون رو جای دیگه کوک
می کنن که دل آدمها می خواد . همینطوری هم میشه که هر کسی ساز خودش رو می زنه .
گاهی خودم از جمله های خودم خوشم میاد یه جوری که انگار کاغذ میخواد کلمه هام رو بخوره حیفم میاد
که بریزمشون روی کاغذ مگه چی میشه آدم به جای نوشتن روی کاغذ دا بزنه یا روی دیوار بنویسه .
خیلی هم جالب میشه . روی کاغذ کمتر کسی حرفت رو می خونه اما روی دیوار مخصوصا اگه خطش
خوب نباشه و کج و معوج بنویسی یقین بدون که هر کس از کنارش رد بشه اون رو می خونه . هر قدر بدتر
بنویسی آدم ها بیشتر سعی میکنن بخونن مثل نوشته هایی که هر قدر گنگ تر باشه خواننده به خودش میگه
عجب نویسنده ای عجب متن قوی و سنگینی نوشته .
یه زمانی آدمها خودشون رو استثنایی میدونستن یه موجودی که فوق العاده توانایی داره اینقدر اینطوری فکر
کردن که به جنون رسیدن به هر دری میزدن اونقدر توش افراط می کردن که همه چیزشون رو از دست بدن .
امروز هم میشه گفت خودشون رو فراموش کردن .
والسلام