۱۰.۱۶.۱۳۸۳

محبت


به نام حضرت حاضر
برکشیدم دشنه تا برم دل از دوست اما توان نبود
چشم بر هم نهادم تا نبینم و برم تاب نیاوردم
ناگزیرم که تیغ در کف او نهم و تمنای ستاندن جان کنم که دیگر نه تاب بی قراری دل دارم و نه تاب دوری
ورد زبانم این بود که گر بهای وصلت به قیمت جان است خریدارم اما نشاید که اینگونه است که توان و وسع ما این است نه قیمت او . کجایند پاکدلانی که جرعه ای از وصل حضرتش چشیدند و هرآنچه می باید دیدند و سر از پا نشناخته به سویش شتافتند .
دیگر نمی توان قبول کرد . مستی و پیمانه به دستی از آرزو گذشته و ورد جان شده . باید جان را فدای خم گیسویش کرد که جان گره به کار او جز این خم ندارد
بزرگی را گفتند محبت چگونه است . فرمود آنکه گر خیری رسد نیافزاید و گر جفایی رسد نقصان نیابد .

۱ نظر:

Arvand Rood گفت...

دستت درد نکنه