به آسمان خیره شده ای و بقل بقل اشک را از چشمانت به خاک هدیه می دهی . چرا ندای قلبت را به واژه ها مبدل نمی کنی تا من نیز همه در این صعود همرا هت باشم . چرا جای پای مرا پاک می کنی مگر چقدر از این عالم را گرفته بود .
تا اوج این غله اگر نیایم می بینمت و چشم بر نمی دارم از صعودت .
بنفشه ای ندارم تا در مسیر آمدنت قربانی کنم همین تن است
این یک سر که عجب از داشتن آن که آنکه سودای تو دارد عجب که سر دارد .
تاریکی ندیدم در مسیر آمدنت
کوتاهی ندیدم و نیافتم نقصی که همه تمام بودند .
2 نظرات:
کی به تو گفته بنویسی
من هم مثل تو فکر می کنم
ارسال يک نظر