۱۱.۱۱.۱۳۸۳

صحرا..........

به آسمان خیره شده ای و بقل بقل اشک را از چشمانت به خاک هدیه می دهی . چرا ندای قلبت را به واژه ها مبدل نمی کنی تا من نیز همه در این صعود همرا هت باشم . چرا جای پای مرا پاک می کنی مگر چقدر از این عالم را گرفته بود .

تا اوج این غله اگر نیایم می بینمت و چشم بر نمی دارم از صعودت .

بنفشه ای ندارم تا در مسیر آمدنت قربانی کنم همین تن است

این یک سر که عجب از داشتن آن که آنکه سودای تو دارد عجب که سر دارد .

تاریکی ندیدم در مسیر آمدنت

کوتاهی ندیدم و نیافتم نقصی که همه تمام بودند .

۲ نظر:

Arvand Rood گفت...

کی به تو گفته بنویسی

Arvand Rood گفت...

من هم مثل تو فکر می کنم