3.03.2005

غم آفتاب

اي كاش گوشه اي از مهر تو گريبان ما مي گرفت
اي كاش سينه ام تا اين حد تنگ نميشد
اي كاش پرنده ذهنم در هوايت گم نمي گشت
اي كاش آسمان دلم ابري نمي شد تا هر شب ببارد و بنالد
اي كاش باران از چشمانم سيلي در دلم نمي ساخت
اي كاش تو نزديك بودي تا حضورت قلب رميده ام را بياسايد
اي كاش پرنده هاي مهاجر به كلامم گوش مي دادند
و اي كاش خدا آنقدر كه تو را دوست مي داشت مرا دوست مي داشت
دلم و دلم و دلم
از دل تو بگويم از چشمان تو بگويم و از گيسوي تو
از آنچه بر پرده هستي نگاريده است بگويم
از چليپايي بگويم كه موج موجش بانگ عشق است و نواي مهرباني
از تار و پودي بگويم كه تاراج زيبايي اوست
از مهري بگويم كه غرق در لطف اوست و تو مغروق در آن
از بيتي بگويم كه عالمي است در كوير دوستي
از مهري بگويم كه گريبانم گرفت
از زباني بگويم كه ساكت است
براي هر گريزپايي كه مجال پرواز بخواهد
و چه سنگين بودم من
چه بگويم كه فراي توان من است چنين گفتني
و تو اي باوفا نگار
بر دلم نقشي نگار زدي كه اگر در آتشت ميسوزم هم كمرنگ نمي گردد
..چه كنم كه ماه شب تارم تويي و جز تو چيزي ندرخشيد در آن
حريمي ساختي برايم كه جز تو نبينم و ندانم...
خان خالي خود را گذراندم تا به تو رسم
وچه پوچ بودم و نمي دانستم
و تو را در رويا مي جستم و در زمين يافتم
الهي مست او بودم كه چشاندي مستي خود را
در طلب اويم كه تو دريابي مرا
و من مي دانم كه پستم و پست...
تا تو چه خواهي