5.08.2005

برای دوست خوبم امیر دربندی


غزل تنهایی

چشممان بود به آئینه و آئینه شکست
گفته بودند بزرگان که حقیقت تلخ است
آدم از تلخی این تجربه ها می فهمد
که به زیبایی آئینه نباید دل بست
ناگزیرم که به این فاجعه اقرار کنم
خواب هایی که ندیدم به حقیقت پیوست
کاری از دست دل سوخته ام ساخته نیست
قسمتم دربه دری بودهمین است که هست
در دلم هر چه در و پنجره دیدم بستم
راه را بر همه چیز و همه کس باید بست
چمدان بسته ام و عازم خلوت شده ام
غزل و خلوت و سیگار و خدایی هم هست ...

2 نظرات:

ناشناس گفت...

که سیگار هم هست روشنفکر امروزی ؟

علی گفت...

منو این پریشانی را چه باید کرد .... منو غرق کردی با این پستت .... چه خبره ؟خدانگه دار