5.22.2005

با که گویم

با که گویم سرگذشت این دل سرگشته را ؟
راز سرگردان عاشق پیشه غم گشته را؟
آب چشم من ز سر بگذشت و می گویی : بپوش
چون توان پوشیدن این آب ز سر بگذشته را؟
جان شیرین من است آن لب ، بهل تا می کشد
در غم روی خود این فرهاد مجنون پیشه را
آنکه روزی گر چمان اندر چمن رفتی برش
باغبان از سرزنش می کشت سرو کشته را
خال او حال مرا بر هم زد و خونم بریخت
با که گویم حال این خال به خون آغشته را؟
آسمان برنامه عمرم نبشتست این قضا
در نمی شاید نوشتن نامه بنوشته را
خاک کوی او بهشتم بود هشتم لاجرم
این زمان در خاک می جویم بهشت هشته را
کمتر از شمعی نشاید بود و گر سر می رود
هم به پایان برد می باید سر این رشته را
اوحدی خواهی که چون عیسی به خورشیدی رسی
آتشی درزن ، بسوز این دلق مریم رشته را


1 نظرات:

دوست 20 گفت...

آندم که توانیی کشتن پیدا می کنی به باور رسیده ای ...بگو .. بگو تا می گویی کسی هم برای شنیدن خواهد بود ... کجایییییییییییی اروند ؟؟؟؟

10:47 AM