مرا ميخواستی تا شاعری را
ببينی روز و شب ديوانه ی خويش
مرا ميخواستی ، تا در همه شهر
زهركس بشنوی افسانه ی خويش
مرا ميخواستی ، تا از دل من
برانگيزی نوای بينوائی
به افسون ها ، دهی هر دم فريبم
به دل سختی كنی برمن خدائی
مرا می خواستی ، تا در غزلها
ترا زيباتر از مهتاب گويم
تنت را درميان چشمه ی نور
شبانگاهان مهتابی بشويم
مرا ميخواستی تا پيش مردم
ترا الهام بخش خويش خوانم
به بال نغمه های آسمانی
به بام آسمانهايت نشانم
مرا ميخواستی تا از سرناز
ببينی پيش پايت زاريم را
بخوانی هر زمان در دفتر من
غم شب تا سحر بيداريم را
مرا ميخواستی اما چه حاصل
برايت هرچه كردم بازكم بود
مرا روزی رها كردی در اين شهر
كه اين يك قطره دل ، دريای غم بود
ترا ميخواستم تا در جوانی
نميرم از غم بی همزبانی
غم بی همزبانی سوخت جانم
چه ميخواهم دگر زين زندگانی ؟
(فريدون مشيری)
۲ نظر:
salam ... midonam alan bayad chand rozi bashe ke rafti ... omidvaram ke moafagh bashi har koja ke hasti ... ama in sher omidvaram ke vasfol hal nabashe barae zibaee inja post shode bashe ... bedrood doste man
kojaeeeeeeeeeee arvand????????????????????????????????????????????????????????????????????????????????????????????????
ozae khobe ?????????????
ارسال یک نظر