یه کنار نشستی و به زندگی فکر می کنی . به اینکه به کسی دل بستی یا نه ؟ به اینکه میتونی اونطوری که دلت میخواد زندگی کنی یا نه . بعد به خودت نگاه می کنی می بینی از اون چیزی که میخواستی باشی خیلی فاصله داری ، اصلا شبیه اونی که میخواستی نیستی . به آرزوهات فکر می کنی می بینی خیلی بزرگ نبودن اما به هبچکدوم نرسیدی .
چشمات رو می بندی و سعی می کنی خوشحال باشی ، دنبال یه بهونه می گردی اما چیزی نیست که تو رو خوشحال کنه . توی ذهنت دنبال چیزی می گردی یه چیزی که بشه ازش نوشت بشه باهاش صفحه های زندگی رو پر کرد : دو نقطه توی بی نهایت رو تصور می کنی جلو می ری و جلوتر نقطه ها به خط تبدیل میشن و زیاد و زیادتر ، وقتی بهشون میرسی میبینی داخل یه قفس گرفتاری .
نمیدونم بهش میگن تنهایی یا چیز دیگه اما اینکه توی ذهنت همه چیز مثل خلع باشه و رنگی جز سیاهی نبینی و همیشه به دنبال نقطه نورانی و کورسوی امید چشم بچرخونی چه اسمی جز تنهایی داره .
وقتی همه چیز مفهوم ناب زندگی رو تیره می کنه و همیشه مجبوری برای فرار سیاهی این زندگی خودت رو توی خیال غرق کنی چه چاره ای جز قصه پردازی و تصور زیبایی میمونه.
غصه رفته ها رو نباید خورد غصه نیامده ها رو هم نمیشه خورد ، فقط کافی درست به دور و اطرافمون نگاه کنیم اونموقع میتونیم از غصه بدون هیچ دردسری فوت کنیم . میشه خیلی هم ساده میشه.
بعضی ها با کلمه ها بازی می کنن مثلا میگن : میشه آقا ، باید زندگی رو ساده گرفت باید توجه نکرد باید سعی کرد اصلاح کرد و تلاش کرد . مثل اینکه بخوای یه ناو جنگی رو با یه شیشه نیم لیتری بنزین حرکت بدی ، حالا شما هی بگو میشه آقا ، اگه بخوای میشه و ...
اما واقعیت اینطوری نیست ، نمیشه و باید پذیرفت . این جای سوخته خوب شدنی نیست ما هم که دنبال مسکن نیستیم پس باید تحمل کرد و به زبون دیگه باید سوخت و ساخت ، باید بگذره باید زمان رو از بین برد و به اون نقطه رسید که همه امیدواری ها بهش میرسه .
خودم هم نمیدونم چی مینویسم . فکر کنم خیلی سیاه می نویسم . از اروند خیلی بیشتر از اینها انتظار داشتم . باید دلم رو به اروند بزنم و دریایی اش کنم.
چشمات رو می بندی و سعی می کنی خوشحال باشی ، دنبال یه بهونه می گردی اما چیزی نیست که تو رو خوشحال کنه . توی ذهنت دنبال چیزی می گردی یه چیزی که بشه ازش نوشت بشه باهاش صفحه های زندگی رو پر کرد : دو نقطه توی بی نهایت رو تصور می کنی جلو می ری و جلوتر نقطه ها به خط تبدیل میشن و زیاد و زیادتر ، وقتی بهشون میرسی میبینی داخل یه قفس گرفتاری .
نمیدونم بهش میگن تنهایی یا چیز دیگه اما اینکه توی ذهنت همه چیز مثل خلع باشه و رنگی جز سیاهی نبینی و همیشه به دنبال نقطه نورانی و کورسوی امید چشم بچرخونی چه اسمی جز تنهایی داره .
وقتی همه چیز مفهوم ناب زندگی رو تیره می کنه و همیشه مجبوری برای فرار سیاهی این زندگی خودت رو توی خیال غرق کنی چه چاره ای جز قصه پردازی و تصور زیبایی میمونه.
غصه رفته ها رو نباید خورد غصه نیامده ها رو هم نمیشه خورد ، فقط کافی درست به دور و اطرافمون نگاه کنیم اونموقع میتونیم از غصه بدون هیچ دردسری فوت کنیم . میشه خیلی هم ساده میشه.
بعضی ها با کلمه ها بازی می کنن مثلا میگن : میشه آقا ، باید زندگی رو ساده گرفت باید توجه نکرد باید سعی کرد اصلاح کرد و تلاش کرد . مثل اینکه بخوای یه ناو جنگی رو با یه شیشه نیم لیتری بنزین حرکت بدی ، حالا شما هی بگو میشه آقا ، اگه بخوای میشه و ...
اما واقعیت اینطوری نیست ، نمیشه و باید پذیرفت . این جای سوخته خوب شدنی نیست ما هم که دنبال مسکن نیستیم پس باید تحمل کرد و به زبون دیگه باید سوخت و ساخت ، باید بگذره باید زمان رو از بین برد و به اون نقطه رسید که همه امیدواری ها بهش میرسه .
خودم هم نمیدونم چی مینویسم . فکر کنم خیلی سیاه می نویسم . از اروند خیلی بیشتر از اینها انتظار داشتم . باید دلم رو به اروند بزنم و دریایی اش کنم.
یا حق
0 نظرات:
ارسال يک نظر