11.23.2005

خیال تو

یک گوشه از خیال تو
یک آسمان بلور
یک سینی طراوت و رعنا
یک قطره از صفای تو دریایی از حضور
من سبزی و عطر بهاری ندیده ام
جز در خیال دمی با تو در حضور
در قلب خویش نکشتم به جز رهایی را
آنجا که شمع چون تو باشد و گیسوی تو چو نور
این مرغ دل اسیر آسمانی است بی غبار
یک لحظه از نقاب برون آی و بیفشان مرا به نور
کاخ امید و آرزوی دیدار یار چیست ؟
جز لحظه ای پریدن و سودای یک عبور
این شعر خسته ی فرتوت نغز نیست
آنجا که در خیال من آیی بسان حور