بگذارید اگر هم نه بهاری باشم
شاعر سوخته گلهای سحاری باشم
می توانم که خودم را بسرایم هر چند
نتوانم که همانند قناری باشم
معنی پیر شدن ماندن مردابی نیست
پیرم اما بگذارید که جاری باشم
کاری از پیش نبردم همه عمر ولی
شاید این لحظه نایافته کاری باشم
همچنان طاغت فرسوده شدن با من نیست
نپسندید که در لحظه شماری باشم
همه درد من این است که می پندارم
دیگر ای دوست من دوست نداری باشم
مرگ هم عرصه بایسته ای از زندگی است
کاش شایسته این خاکسپاری باشم
شاعر سوخته گلهای سحاری باشم
می توانم که خودم را بسرایم هر چند
نتوانم که همانند قناری باشم
معنی پیر شدن ماندن مردابی نیست
پیرم اما بگذارید که جاری باشم
کاری از پیش نبردم همه عمر ولی
شاید این لحظه نایافته کاری باشم
همچنان طاغت فرسوده شدن با من نیست
نپسندید که در لحظه شماری باشم
همه درد من این است که می پندارم
دیگر ای دوست من دوست نداری باشم
مرگ هم عرصه بایسته ای از زندگی است
کاش شایسته این خاکسپاری باشم
0 نظرات:
ارسال يک نظر